روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۲۱ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

پیوند

۲۹
تیر

دوستانی که توی قسمت پیوندهای وبلاگ شون لینک وبلاگها رو میزارن و اصرار دارن که براساس طول اسم وبلاگ، کوتاه به بلند یا برعکس مرتبش بکنن، توجه داشته باشن وبلاگ من دو تا اسم داره 

یکی : «م»

یکی دیگه : «روزنوشت های روزانه یک دکتر میم در مورد اغلب مسائل بجز فلسفه»

گفتم که درجریان باشید، دیگه خود دانید :-)


  • دکتر میم

خونمون رو فروختیم. همین امشب، همین دوساعت پیش.

ما که میخواستیم چند سال پیش اینو بخریم، اولاً اصلاً پول نداشتیم بخریم. یهویی شد، همه چی پشت سر هم جور شد. بعدشم که مالک خونه کلی تخفیف داد و باهامون راه اومد. ما هم گفتیم به هرکی خواستیم بفروشیم، باهاش راه میایم و تخفیف میدیم و همینکارو هم کردم. 

فعلا بعنوان بیعانه دو و نیم قیلیارد از پولشو داده، تا پنج قیلیارد بقیه شم موقع تحویل و سند زدن، بده! میدونید که وُسع هر کسی نمیرسید که خونه ما پولدارا رو بخره، واسه همین فروختنش یه کم طول کشید.

الان قدم زنان از کنار باغچه بزرگمون رد شدم اومدم لبه استخر ایستادم که صدای تکون خوردنه آب رو بشنوم، اما صدای سگمون از اونور حیاط میاد، خیلی دوره، دیده نمیشه. و حیف این آلاچیق که تازه وسط حیاطمون ساختیمش، با اینکه جای دو تا از ماشینامونو گرفت اما...

راستش اینقدر مزخرف گفتم، دیگه حالم داره از خودم بهم میخوره که اینقد بورژوا بازی درآوردم :-)) آیا موفق شدم کاری کنم که شمام حالتون ازم بهم بخوره؟! :-))

خونمونو امشب فروختیم، همین چند ساعت پیش. خونهٔ کوچولوی ۶۰ متریه باحالمونو که چهار سال و نیم توش بودیم و کلی خوش گذشت و توی این مدت، دائماً پاتوق مهمونای خوب و باحال بود و...

... این دوماه باید دنبال خونه بگردیم، تا آخر تابستون اینجاییم. پاییز همیشه فصل رویاییه منه ، اما قطعاً دلمون برای اینجا تنگ میشه.

‌ 

  • دکتر میم

من ۵ سال ابتدایی رو توی مدرسه شاهد درس خوندم. اول دهه هفتاد، کودکان شهید خیلی زیاد بودن و تنها کسایی که توی دو کلاس اول (الف) و اول (ب) بچه شهید یا جانباز یا آزاده نبودیم، من و رضا بودیم.

دوران ما، دوران کتک و چوب و شلنگ و خطکش و فَلَک کردن بود. من مطمئنم که اون دوران، بچه شر و شوری نبودم، ولی خب بجز دو سه نفر که خیلی خیلی آروم بودن، بقیه هممون در یه حد اذیت و آزار داشتیم. اما...

من برای بچه های شهید، خیلی احترام قائلم (البته الان قائلم ،، نه اون دوران :-D ) اما مدیر و ناظم های مدرسه ما استراتژی خاصی برای تنبیه کردن بچه ها داشتن!

- حالت اول، اگه بچه های شهید یا جانباز یا آزاده (یعنی همه بجز من و رضا) اذیت میکردن یا لازم التنبیه میشدن، چون گناه داشتن و بابا نداشتن، کاریشون نداشتن، نهایتا دوتا داد میزدن سرشون.

- حالت دوم، اگه من و رضا کاری میکردیم، به اندازه حقمون کتک میخوردیم. چوب یا شلنگ. البته دوبار هم فَلَک شدم! (احیاناً کسی نیست که ندونه فلک چیه؟) ما هم پُر روو و پوست کلفت شده بودیم و گریه نمیکردیم و مدیر یا ناظم هم بیشتر ما رو میزد!

- حالت سوم که در اون پنج سال، معمولا روزی یکبار رخ میداد، این بود که گروهی مرکب از بچه های شهید و ما، در مدرسه باعث جنجالی میشدیم و قاعدتاً باز هم اونا گناه دارن و ما نداریم! اما جالب این بود که همه تنبیه های اونا هم به تنبیه های من و رضا اضافه میشد و به جای همه، ما رو میزدن! مثل اینکه ۵ نفر میرن ساندویچی و چهارتاشون فرار میکنن، پول هر پنج تا رو از اون یه نفر میگیرن!

اما استدلال من این بود که «چرا اینا رو نمیزنین؟ اینا که توی خونه هم از باباشون کتک نمیخورن! اینجا هم نخورن؟!» :-))


- یادش بخیر. عجب دوره خاصی بود! این عکس برای حدود ۲۴ سال پیشه. اول ابتدایی. اگه گفتین من کدومم؟! :-)


  • دکتر میم

چندتا نکته و تجربه: اول همه نکته ها یه «خدای نکرده» اضافه کنید، که بعداً گیر ندید و بهم بگید «زبونتو گاز بگیر» :-)


۱. یک دلیل عمده غرق شدنه نابلد ها، حرکت شنها زیر پا و تغییر ناگهانی عمق دریاست که خیلی سریع اتفاق میوفته و اگه تمرکز نداشته باشید و از شانس گندتون در مسیر برگشت موج باشید و کسی دور و اطرافتون نباشه، به لقاا... میپیوندید.

۲. دلیل دیگه غرق شدن مخصوصاً شناگرها، خسته شدنه! شنا توی آب دریا چند برابر استخر خسته کننده تره! بخاطر املاح زیاد و موج و عدم کنترل مسیر درست. بعضیا که فکر میکنن چون شنا بلدن و با همین بیفکری کمی جلوتر میرن، اما یهو از نفس میوفتن و شیوه های استراحت کردن وسط دریا و شروع دوباره هم بلد نیستن. بخاطر همین متاسفانه بیشتر و بیشتر تلاش میکنن و خسته و کوفته از پیش ما پر میکشن!

۳. دیدید لب ساحل هر چند ده متر، یه سری موج منظم میزنه، فکر نکنید که این موجها و حجم آب فقط بسمت ساحل میاد! اینا بالاخره از یه جایی بسمت دریا برمیگردن و قدرت خوبی هم برای کندن و بردن دارن. محل برگشت، معمولاً بین همین موجهاست. لبه های ابتدایی و انتهایی قوس موجها. حواستون به این موجها باشه. اینها هم شنهای آزاد کف ابتدای ساحل رو میبرن، هم جون آدمها رو...

۴. به دلیل اینکه کسی نتونسته از شخص غرق شده بپرسه که «دوست من، چرا شما غرق شدی؟!» ، این مورد رو خیلیا نشنیدن و باورشون نمیشه! مورد مهم بعدی گم شدنه!!  

درصد شیب کره زمین در حالت عادی طوریه که اگه شما توی یه بیابون صاف و بدون مانع ایستاده باشید، تا حدود ۴ کیلومتر اطرافتون رو میبینید. حالا اگه سرتون رو نزدیک زمین بیارید، این فاصله میدون دید شما به خیلی کمتر از صد متر میرسه! و حالا این عددها بخاطر فشار و سطح محدب آب و موجها، کمتره.

معنیش اینه که شناگری که از ساحل کمی دور میشه، و چون درحال شناست، فقط سرش روی آبه، یهو دور خودش میچرخه و میبینه که ساحل دیده نمیشه! و به علت حریم ساحلی در یه سری جاها ساختمون بلندی هم دیده نمیشه و بخاطر صدای آب و امواج، صدایی از ساحل هم نمیاد!! در این حالت شناگر گم شده و هیچی بجز آب اطرافش نمیبینه! و حتی نمیدونه به کدوم طرف شنا بکنه! ترس گم شدن، غرق شدن، یا مسیر برعکس رو رفتن و توهم ، اکثر شناگرهای نابلد رو در این حالت سکته میده! باور کنید، خیلیا قبل از غرق شدن، سکته میکنن! حسش مثل گم شدن توی فضاست. (فیلم Gravity)

یادتونه پست قبلی درمورد کنترل استرس و تمرکز و تلاش برای بقا توی استخرهای آبیاری گفتم؟! :-) فکر کنید توی همچین موقعیتی و اگه شانس هم نداشته باشید که قایق یا جت اسکی ای شما رو ببینه، باید هم انرژی رو مدیریت کرد و هم از روی آسمون و جای خورشید و یا ستاره ها جهتیابی کرد!

من فقط یه بار، حواسم نبود و توی همچین موقعیتی قرار گرفتم! واقعاً ترسناکه! ولی خیلی اتفاقی و شانسی، قبل از اینکه کار به خورشید و ماه بکشه، مسیر رو پیدا کردم. خیلی شانس آوردم! از اونجا بود که دیگه اون آدم سابق نشدم :-)

+ راستی، غروب به بعد توی دریا نرین!


  • دکتر میم

من شنا رو توی دریاچه ها و رودخونه ها و استخرهای عمیق آبیاری توی باغهای روستامون یاد گرفتم :-) به شیوه کاملاً بدوی! مثلاً پرتمون میکردن توی رودخونه، یا استخر ۳, ۴ متریه باغ، میگفتن شنا کن بیا لب استخر! بخاطر همین از همون بچگی، همیشه توی آب، بجز تمرکز و فکر برای شنا کردن، به فکر تلاش برای بقا بودیم :-))

سال ۸۶ توی اون دو سه ماهی که با چندتا از دوستان، بابلسر بودیم، صبح تا غروب کار و درس داشتیم، غروب میومدیم غذا بار میزاشتیم و آخر شب میرفتیم توی دریا. یه شب یه بنده خدایی اومد و گفت خطرناکه و... از این حرفا!

ما هم گفتیم ای بابا، ما خودمونیم اینکاره ایم و... از اون حرفا!

گفت اگه خیلی ادعاتون میشه، فردا بیاین غریق نجات ساحلی هلال احمر، داره یه دوره یک ماهه برگزار میکنه برای غریق نجات ساحلی، البته اول تست میگیریم ازتون، باید در یه حدی باشین.

خلاصه که ما رفتیم و دونفرمون تست دادیم و دوره رو گذروندیم و فهمیدیم که "این حرفا" ، خیلی بهتر و باقاعده تر از "اون حرفا" بود! و اینکه چرا حتی شناگرهای خوب توی دریا غرق میشن!

آخرین نکتهٔ این پیش-پست اینکه، شنا در آب شور در هر شرایطی از شنا در استخر بهتر و مفیدتره. البته اگه مراقب غرق شدن باشید و در محل شنا، لکه نفتی هم ایجاد نشده باشه. الان، چون کُلُر صنعتی گرون شده (با اینکه خودش هم خیلی خیلی بده) ، اکثر استخرها از ضدعفونی کننده های سطح پایین و سمی برای آب استخرها استفاده میکنن و آب استخرها، چند سال به چند سال عوض میشه (ظاهراً باید سالی یکبار عوض بشه) ،، بلایی که طی چند سال بر سر چشم و گوش و دماغ و مابقی حفره هاتون میاره، غیرقابل تصوره!! 

و به همون اندازه، آب شور دریا، برخورد موج، شن، آفتاب به اندازه کافی، حتی لجنهای سبز توی آب ساحل و... برای آدمها مفیدن!

البته اگه مثل گربه از آب بدتون نمیاد، میدونید که نمیشه بیخیال لذت شنا و استخر شد. حداقل استخرهای بهتر و مطمئن تر.


  • دکتر میم

پریروز رفتم از سعید سوپری سرکوچه چهارتا تخم مرغ بخرم، میگه بیا این دوتا هم ببر بشه شیش تا،، چهارتا کمه! بهش میگم نمیخوام. هروقت بخوام، میخرم. میگه آخه دونفر آدم با چهارتا سیر میشن؟! گفتم تازه سه تاشو میخوریم، یکیش میمونه :-)  میگه اه ، چقدر خسیسی تو. بیا شیش تا بخر ، روی پنجمی و شیشمی تخفیف میدم.

گفتم باشه، پس ۱۰ تا بده... گفت نه دیگه فقط تا شیش تا.

دیدم کلاً شیش تا تخم مرغ مونده براش :-)))

دیگه اینو که دیدم، مکالماتمون سانسوری شد... :-)


اومدم خونه، دیدم تبلیغ تردمیل «بازرگانی گرازی» ، زن و شوهره اومدن تردمیل بخرن، میگن تازه این دومین تردمیلیه که اومدیم بخریم!

گزارشگر : چطور؟

- آخه دومیش تخفیف داره!!


  • دکتر میم



نمیخواستم امروز برم، اما رفتم. اصلاً هیچوقت به این مراسم ها نمیرم، نه تشییع جنازه، نه استقبال، نه بدرقه... اما امروز رفتم. نه بخاطر ژست روشنفکری و نه بخاطر دیدن و عکس گرفتن با بازیگران و سلبریتی ها. نمیدونم، من نه فیلمسازم، نه بازیگر. نه منتقدم و نه ادعای شناخت سینمای هنری و نه طبع شاعرانه دارم! اتفاقاً از خیلی فیلمهای کیارستمی هم همچین خوشم نمیاد!

شاید بخاطر اینهمه دعوا و بیانیه ای که هربار سر ِ مرگ ِ یک بزرگ، یا جایزه گرفتنه بزرگی دیگر در جشنواره ای معتبر بین بعضی اهالی و پرچمدار فرهنگ و هنر پیش میاد، رفتم... رفتم که ببینم رویشان میشود وسط مراسم هم توی سر هم بکوبند؟! خب معلوم بود که نمیکوبند.

البته ساعت ۱۰ وزارت بهداشت کار داشتم، اصلاً شاید بخاطر این قبلش از سر بیکاری...

صبح زود رسیدم. هنوز خلوت تر از نهایت ماجرا بود. تابوت که رسید، شلوغ شد. آرام و شلوغ. غصه ام گرفت :-( 

همه چیز منظم و دقیق، طبق زمان برنامه بود. پرستویی مجری بود، پیام صوتی آیدین آغداشلو از امریکا پخش شد، کیمیایی از شدت غصه صحبت نکرد، اصغر فرهادی خوب صحبت کرد، سیف الله صمدیان موقع صحبت، گریه کرد...

در حاشیه، از صدقه سر ِ رئیس،، جواد طوسی دوستداشتنی و بعد نیوشا توکلیان که دیروز به ایران آمده بود را دیدم و صحبتی کردیم.

پسر کیارستمی و هیئت برگزاری مراسم، از چند روز قبل، از مردم خواسته بودند که همه لباس زیبا بپوشند، بدون موبایل و دوربین بیایند و بدون تلاش برای عکس و سلفی و... همه فقط برای آخرین دیدار بیایند.

آخر مراسم، بسمت بیرون رفتم، خیابان بسته شده بود. طبق معمول همیشگی، همه لباس زیبا پوشیده بودند و طبق روال همیشگی، همه با موبایل و دوربین، بشدت مشغول پوشش مراسم بودند!!

بسمت بولوار کشاورز رفتم.

دیشب، تصمیم نداشتم که برم، اما صبح به سرم زد و رفتم. زیباترین لباسم را پوشیده بودم. بدون موبایل، بدون دوربین. به آخرین دیدار رفتم، شاید چون فقط کیارستمی را کمی بیشتر دوست داشتم...



  • دکتر میم

زوزه گرگ

۱۸
تیر

چند وقت پیش، مایکروسافت ایمیل زده بود که ما سرویس موتور جستجوی جدید بینگ (bing.com) رو راه انداختیم. بیا و اینقدر از گوگل استفاده نکن، بجاش از سرویس ما استفاده بکن.

براش نوشتم: «برو عمو... یه زوزهٔ گرگ، می ارزه به عوعوئه صدتا شغال»

چند روز بعد گوگل زنگ زد خونمون گفت «نوکرتم رفیق»  :-)

البته انتظارشو داشتم زنگ بزنه، ولی خب از همین که نتیجه های جستجومو سریع تر باز میکرد، حرف دلشو فهمیدم :-)


  • دکتر میم

بیشست

۱۶
تیر

+ انگشت شست که نباشه، نه میتونی چیزی بلند کنی، نه میتونی با گوشی کار بکنی. زخمی و دردناک هم اگه باشه، نه میشه دست توی جیب کرد، نه حتی دکمه شلوارو بست! مخصوصاً شست دست راست اگه باشه و «راست دست» هم باشی، رسماً دست نداری!

و اگه مثل من کارگر باشی و صبح تا شب صدتا کار یَدی داشته باشی و دست نداشته باشی، دیگه زندگی نداری، دیوونه میشی. 

سر ِ کار، شستمو داغون کردم! دردش به کنار،، هیچ کاری نمیتونم بکنم :-[


+ این هفته، کاری پیش اومد، تهران موندم. سفر شماره یک، افتاد آخر از همه :-| راستی، چند دوست محترم بسیار گیر دادن که درمورد سفر و پیشنهادهای سفر و نحوه سفر رفتن ارزون و گرون و راهها و جاههای مختلف داخلی و خارجی بیشتر بنویس!

چشم، از اونجایی که من بیش از ۴۸۱ کشور و اقلیم مختلف رو سواره و پیاده رفتم و دیدم،، براتون مینویسم، شما هم پیشنهادها و تجربیاتتون رو توی همون پست ها بنویسید، خوب میشه :-)

بابا من از وقتی از دهاتمون واسه کار اومدم تهران، نهایتاً صدکیلومتر از تهران دور شدم! البته دور و اطراف روستامون هم خوب بلدم :-) برید از خدا بترسین.


+ عید فطر به همتون مبارک. ایشالا گذر این ماه مبارک از زندگی همتون، خیر و برکت و سلامتی و خوشی و خوشحالی براتون داشته.


  • دکتر میم

ر مثل رئیس

۱۵
تیر

+ قبل نوشت

+ سال ۸۵ : جمال، رئیس انجمن سینمای جوان شهر بود، دانشجو بودیم، زیاد سر ِ فیلم دیدن باهم مراوده داشتیم. زنگ زد و با هیجان گفت: «نزدیک شهرن، نیم ساعت دیگه میرسه دفتر انجمن سینما، بدویین بیاین»

حسام سر کلاس بود. رفتم و از کلاس کشیدمش بیرون و باهم سریع رفتیم سمت تاکسی های بیرون دانشگاه... گفت «حالا واسه چی بی سر و صدا اومده اینجا؟!» ، گفتم «نمیدونم، جمال گفت برای گرفتن چند تا فیلم و عکس از کوهستان»

رسیدیم، هنوز نرسیده بود. مثل بچه هایی که دلشورانه انتظار دیدن قهرمانی را میکشند، لب پله نشستم و پایم را میلرزاندم...


+ یکسال قبل تر، سال ۸۴ : اولین باری بود که میدیدم همه (حتی خودم) ، بلیط خریده اند و برای دیدن یک آدم آمده اند! نه برای فیلمی که او ساخته و قرار است پخش بشود! تازه آنهم مستند! من هم که از نصف فیلمهایش خوشم نمیامد، اما خودش...مگر میشود مجذوبش نشد؟!

گرانقیمت ترین بلیط جشنواره «سینما حقیقت» ، آن سالها پنج هزار تومان بود و دربرابر بلیط های سه هزاریه فیلمهای سینمایی، خیلی زیاد بود،، آن هم برای یک مستند! همهٔ حدود هزار نفری که در سالن اصلی سینما فلسطین بودیم، حتی بعضی مستندهای ده دقیقه ایه جشنواره را هم تحمل نکرده بودیم، حالا برای دیدن آقای اسطوره که از فرانسه رسیده بود و قرار بود بعد از مستندش، خودش هم صحبت بکند، انتظار میکشیدیم.

به من با اینکه بلیط داشتم، مثل صدها نفر دیگر، صندلی نرسیده بود. یک ساعت و نیم، نشسته کف سالن یا ایستاده، مستند را تماشا کردم. «آ.ب.ث.افریقا» ... و همه منتظر بودیم. بزور رفتم جلوتر، یه کنج خوب پیدا کردم.

آمد... با همان لبخند محو و همان عینک دودی همیشگی، بعد از چند دقیقه تشویق، با خنده و آرام شروع کرد:

«سلام، عباس کیارستمی هستم، کارگردان ِ...»

دوباره سالن از تشویق منفجر شد.


+ «فرانسیس فورد کاپولا» ی بزرگ، مجله سینمایی ای دارد که کیارستمی هرماه یک ستون آنرا مینوشت. بمناسبت تولد رییس (کیارستمی) ، از رابرت دنیرو خواسته بودند خاطری ای درباره اش بگوید.

دنیرو نوشته بود وقتی فهمیدم رییس تصمیم به ساخت فیلم «کپی برابر اصل» دارد و دنبال بازیگر میگردد، بسرعت خودم را از نیویورک به پاریس ، دفتر رئیس رساندم. با خنده به رئیس گفتم بالاخره نوبت من شد. کیارستمی خندید و گفت ازت تست میگیرم. و تست یک ساعته سختی هم گرفت! آخر سر رئیس به من گفت «رابرت، من معتقدم اگه یک نفر توی دنیا باشه که بتونه هرچیزی، هر نقشی، هر احساسی رو با بازیش در فیلم، به بیننده انتقال بده، اون یک نفر فقط تویی! اما متاسفانه من میخوام برای بازیگر مرد این فیلم از یه نابازیگر استفاده کنم»

دنیرو نوشت «کمی نگاهش کردم، با لبخند بهم گفت از نیویورک تا پاریس برای همین اومدی؟ گفتم قطعاً! .. رییس گفت پس امیدوارم قبل از مرگم، یه فیلم با هم بسازیم»

دنیرو نوشت، خوشحال پاریس را ترک کردم...


رئیس امروز رفت... و قطعاً نه دنیرو دیگر میتواند فیلمی برای رئیس بازی کند، نه دیگر رئیس دست به دوربین شود یا در بزرگترین اپرای فرانسه رهبری کند یا... 

از همه بدتر، ما (ایرانیها) او را از دست دادیم، بدون استفاده زیاد و مفیدی :-( مثل خیلی اساتید زنده و طرد شده!

امشب خیلی ناراحت بودم و عصبی :'(

اما بقول فراستی، امیدوارم قبل از رفتنش لبخند زده باشد و با آرامش کات داده باشد. روحش شاد.


+ راستی ، جمال اول قصه، کسی که اولین بار رئیس را رو در رو به ما نشان داد، سه سال بعد در مسیر محل فیلمبرداری یکی از فیلمهایش تصادف کرد و به رحمت خدا رفت ، در ۲۶ سالگی :'( 

روحشان شاد


  • دکتر میم