روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند... سکوووت

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند... سکوووت

پربیننده ترین مطالب

۱۳ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

داشتم راز تلخی رو درمورد کتاب های ممنوعه که دستفروشهای انقلاب میفروشن، بهش میگفتم ... که گفت: «گراز عوضی، چرا گفتی؟ میزاشتی با حماقت خودم حال میکردم. الان دیگه نمیتونم مثل قبل با خیال راحت کتاب بخونم»


#آگاهی و #سختی


  • دکتر میم

بخش قلب بیمارستان رجایی و درمانگاههاش خیلی مرتب و تفکیک شده و کامله. مثلاً صبح اینجا بودیم، بخش قلب، قسمت اکو، واحد بزرگسالان، بخش مردان

بعدش این بلندگویی که شماره میخوند، بعد از هر شماره، هی میگفت: جهت انجام اکوی بزرگسالان!

مثلاً اگه نمیگفت، ما میرفتیم توو ، آزمایش ادرار میدادیم؟!

 

+ خداروشکر امروز همه چی خوب بود، هم آزمایشات، هم نتایجش.

  • دکتر میم

این چند روز خیلی اذیت کرده بود... چند ماه پیش بود، بیمارستان روزبه ، از اتاق آقای دکتر روانپزشک، بیرون اومدم.

جمال از دیروزش هی میگفت «من دیگه قرص نمی خورما! محمد توروخدا بگو قرص اضافه نکنه.»

قطعاً دوستداشتنی ترین عضو اکیپ دوستان ۲۳ نفره مونه. و اگه دست غریبه ای بخاطر اذیت کردنش، بهش بخوره، حتماً خون به پا میشه! ۲۶ سالشه، از چهره ش مشخصه که نقص روانی مادرزادی داره! نوعی عقب موندگی و جنون! اما عجیب اینکه فوق العاده باهوشه!! هیچکس حریف زبون این بشر نمیشه! عجیبه! خیلی تیزه! خیلی میفهمه! اِستریت آی کیو فوق العاده عالی ای داره! :-) برای تحقیقات باید بفرستیمش خارج، روش کار کنن :-)

مدتیه «هالوپریدول» میخوره ، مثل سابق سرحال نیست، خودش هم میفهمه، چند وقته همه بهش فشار میاریم که برای مشکل قلبش عمل بکنه. عمل ساده ایه. اما دو سه ساله میترسه و نمیره. باباش گفته اگه راضیش بکنین، شیرینی میدم به همتون. حالا بهش قول دادم اگه عمل بکنه، هم سال بعد میبریمش اربعین کربلا، هم قرصاشو پیگیری میکنم تغییر بدن. و اگه عمل نکنه، دیگه سینما نمیبریمش!

قرار شد عمل بکنه ، بشرط اینکه توی اتاق عمل بالا سرش باشم! و روال آزمایشات تداخل دارویی هاشو شروع کرد.

اذیتش میکردم که بستری ت میکنما. از اتاق آقای دکتر روانپزشک، بیرون اومدم. جمال از دیروزش هی میگفت «من دیگه قرص نمی خورما! محمد توروخدا بگو قرص اضافه نکنه.»

خیلی این چند روز اذیت میکرد. گفتم برو بستری... یهو قیافه ش برگشت، نشست. با بغض گفت «ممد تورو خدا... من نمیمونم...» گریه ش گرفت... دلم سوخت، بغلش کردم و گفتم آدم باشیا... گفت جون تو اذیت نمیکنم.

شب خوابشو دیدم. بیدار شدم، اشکم دراومد... مثل دیروز که برای آخرین آزمایشش رفتم بیمارستان روزبه و مریضا رو دیدم و یاد خیلی خاطرات افتادم... :-( دیروز که یاد امین آباد و آسایشگاه اعصاب و روان نیایش افتادم... :-( ... و بعدش که دوباره فایل صوتی پاییز، از رادیو چهرازی رو گوش دادم... 

یه بار بهش گفتم جمال، تو از کِی اینقدر عوضی شدی؟ گفت از وقتی با شماها میگردم :-)


+ فردا چهارشنبه، میریم بیمارستان قلب رجایی ، برای اولین آنژیوگرافی. این آزمایش باوجود بیخطر بودن، برای بعضی ها دردآوره! دعا کنید از چشم هیچکس اشکی نیاد.


  • دکتر میم

خاک پیرزن

۲۴
مهر

نشسته ام همین کنج. دقیقاً همین الان، ساعت ۱۲ شب، بامداد جمعه که دارم این پست رو مینویسم. و پیشنهاد میکنم حتما تمام عکس های کم حجم و آرامش بخش این سفر رو کامل ببینید. روی این تراس، کنار همین شومینه هیزمی که اگه دقت بکنی، لیوان چای ام هم میبینی که آماده خوردنه. هوا برای من به جهت بیرون خوابیدن عالیه. ۵ درجه بالای صفر. برای روستایی جنگلی و فوق العاده سنتی، در ارتفاع ۲۰۰۰ متری، در این فصل سال، دمای عجیبیه. همین کنج رختخواب پهن کردم و دارم مینویسم. آنتن ایرانسل (و بالطبع، اینترنت) ندارم و چقدر خوب :-) و اندک آنتن همراه اولی موجوده در حد زنگ زدن و پیامک و کار راه افتادن. صدای جیرجیرک میاد و گاهی پارس کردن سگی از دور.

دیروز اومدم گرگان و امروز ظهر (پنجشنبه) برای عکاسی و بررسی میزان رنگی شدن جنگل های پاییزی، اومدم اینجا،، از این مسیر ( عکس 1 ، عکس 2 ، عکس 3 ، عکس 4 ) هرچند اصلاً قرار نبود بیام اینجا،، اشتباهی پیش اومد و بجای یک مسیر دیگه، به اینجا رسیدیم. روستای «خاک پیرزن» ... «خونه قدیمی پیرزن» رو که دیدم، عاشقش شدم! موندگار شدیم،، خوابیدیم که فردا صبح قبل از طلوع بیدار بشیم و مسیر جنگل رو از روی کوه بریم تا... نمیدونم کجا! طبق معمول جاهایی که اولین بار میرم، مسیرهایی رو که از قبل نقشه خونی کردم، تست میکنم. 

مسیر روستای «خاک پیرزن» در استان گلستان، از مسیر جاده فرعی و زیبای علی آباد به سمت «زرین گل» ٬ قابل دسترسیه.

هوا اونقدر هنوز سرد نشده،، بخاطر همینه که هنوز سبزی ِ جنگل به رنگهای قرمز و زرد و نارنجی غلبه داره.

ظاهراً دوتا سگ از راه دور عاشق هم شدن! من بدبخت که روی تراس خوابیدم باید تا صبح صدای دلدادگی و پارس ها و ابراز عشق هاشون رو بشنوم! یکیشون بالای روستاست، اون یکی اون پایین ها! 

بخوابم... ساعت ها روی ۵ صبح کوک شده. من توی این فکرم که مسلماً آبان و آذر، باز هم خواهم اومد اینجا...

...

بیدار شدیم ، ساعت ۵:۱۵

اولش فکر میکردم مسیری که میخوایم تا «قلقل چشمه» بریم زیاد سخت نباشه. زیاد هم سخت نبود، اما آسون هم نبود! (روستا از بالاتر)

فکر کنین با سه تا خانوم محترم و بسیار غرغروو و البته خیلی خوش سفر و خنده دار :-)) من چطور این راه رو رفتم! با همسر و دو دوستی که آخرین لحظه به این سفر اضافه شدن. ۶ ساعت مسیر پیاده روی رفت و برگشت.

بعد از کمتر از یک ساعت سربالایی از کوه و جنگل، طلوع عالی آفتاب رو دیدیم. (عکس ۱ ، عکس ۲ ، عکس ۳ ) یکی از وعده هایی که بواسطه ش این گروه رو تا بالا کشوندم، صبحونه نیمرو و چایی ذغالی بود. دنبال آب میگشتیم، نبود،، از چوپانی که درمسیر دیدیم، مسیر چشمه رو پرسیدیم. قرار شد تا چشمه بریم و همونجا برای صبحونه اتراق کنیم. بالای کوه، بعد از گذر از یک دشت زیبا، وارد منطقه بیراهه شدیم و گشتیم  (عکس ۱ ، عکس ۲ ، عکس ۳ ، عکس ۴ ، عکس ۵) تا چشمه رو پیدا کردیم.

جای همگی خالی، نشستیم و صبحونه خوردیم و «هَموک» خودمو برای اولین بار بستیم و روش خوابیدیم (از این نعنو پارچه ای ها )

و بعدش پایین چشمه، آبشار خیلی کوچیکی پیدا کردیم کلی برگ زرد و نارنجی قرمز ریخته بود روش و فوق العاده بود. عکس و فیلم که گرفتیم، برگشتیم. جایی که بودیم، یکی از جنگل های پشت «قلعه موران» بود. (که درموردش نوشته بودم) اما اینبار وقت و امکانش نبود که بریم تا دشت قلعه موران. 

طبق معمول، راه برگشت، گرمتر، خسته کننده تر و پر از غرغر تر بود :-))

باز به وعده ناهاری که براشون بپزم، برگشتیم :-) 

چایی و ناهار و سیب زمینی ذغالی هم که همیشه هست، زدیم و جمع و جور کردیم و برگشتیم. در راه هم تمشک و خرمالو جنگلی پیدا کردیم... چون توی مسیر اومدنی، جریمه شدیم، طبق قانون مارگزیده...  تمام مسیر رو دقیقاً طبق تابلوهای رانندگی و حتی سرعت کمتر اومدیم. باشد که باز حضرت ِ کوه و جنگل بطلبد ما و شما را :-)

(پیشنهاد ویژه من بشما دیدن این دو کلیپ محصول کار جمعی گروه :-) هرکدوم حدوداً ۲۳ مگابایت : کلیپ موزیکال ۱ ، کلیپ موزیکال ۲)

  • دکتر میم

دهم

۲۱
مهر

- توی غذای نذری مورد علاقه م، یک موی بزرگ بود. با کلی سختی و بدبختی، مو رو از غذا کشیدم بیرون که روبروییم و اطرافیان نبینن، و غذامو ادامه دادم. روبروییم صاحب مجلس بود...


- به بهانه امام حسین، میشه برای خیلی چیزها گریه کرد... دلتنگی، غم، رفتگان...


- آخوند روی منبر، برای سوزناک تر شدن روضه شب عاشورا، چند تا آمار مزخرف داد! همون موقع فکرم درگیرش شد! دوتا جوان، اون شیخ بیچاره رو آخر مجلس خفتش کردن :-)


- غروب امروز (عاشورا) رفتم انتقال خون، که خون بدم. گفت امروز به مقدار کافی خون گرفتیم، کیسه ها تموم شده، دو ساعت دیگه کیسه خالی میرسه. 

گفتم خب خداروشکر. رفتم.


  • دکتر میم

روزهای سیاه تقویم هر ملتی، قطعاً برایش مهم بوده که سیاه شده. چه از ده سال پیش، چه از دوهزار سال پیش. حال اگر این روزهای سیاه، به دین مربوط باشد، معمولاً مرز نمیشناسد. من در اینجا، کسی دیگر در آنسوی دنیا...

هر دین و آیین و تفکری، حواشی و گوشه های خرافاتی ِ غیر واقع یا گاهاً مضحکی دارد که جای بسیاری برای مسخره کردن دارد.

گوشه گوشهٔ رفتار و تفکر ِ من و تو هم، به هر دین و آیینی که باشیم، همینطور.

به جای مسخره کردن، میتوان تحقیق کرد، برایشان دلیل آورد و توضیح داد. بعضی ها نمیفهمند. به بعضیا باید حماقتشان را به رویشان آورد، بعضیها عکس العمل نشان میدهند. بعضیها اما قبول میکنند. من اگر قانع شوم، قبول میکنم. گاهی هم در این درگیری، شما میبازید، باید قانع شوید.

به اندازه من، آدم با افکار و اعتقادات و دین و مذهب و فرقه های مختلف دیده اید؟! در واقع من آدمی نیستم که به اعتقادات و افکار بعضی ها احترام بگذارم!! افکار و اعتقادات بشدت پراکنده شونده است! تاثیر میگذارد، میسازد ، یا تخریب میکند. رو در رو میشوم، اما هیچوقت یک ملت را هم مسخره نمی کنم! [شاید در موارد نادر اینکارو بکنم:-) ]

خرافات و رفتارهای مضر مخصوصاً خرافات مضر دینی و مذهبی را میتوان سالی فقط برای یک نفر توضیح داد. یک نفر را قانع کرد! با هر روشی که صلاح میدانید! *

و اینکه یادمان باشد، جنبه اصلی یادبودهای تاریخی، مجسمه ها ، بزرگداشت ها و روزهای خاص تقویمی، یادآوریه یک اتفاق است. یک درس، یک فکر درونی و بیرونی ِ سال به سال...


* دوستی دارم، سالها، محرم، قمه میزد! حرف زدم ، دلیل آوردم، قانع نشد! ... فهمیدم دوستی ام برایش بسیار مهم است. دوسال پیش گفتم امسال قمه زدی، سمت من نیا، اسم و خاطره و دوستی ات پاک  و محو و فراموش!! دوستی با یک احمق هیچ لذتی ندارد!

رفت... قمه نزد، دوسال نزده. او که نزد، دوتا از دوستانش هم نمیزنند. بجای قمه زدن، نذر کمک به اکیپ تهیه جهیزیه کرده اند. وضع مالی اش هم خوب بود... 


  • دکتر میم

+ اون آفتابه معروف رو که یادتونه؟! :-)) از همون داستان، دیگه ظرف شوینده و اسید و وایتکس عوض شده و رفته دور از دسترس و اون آفتابه مذکور فقط توش آبه! علی هرچی میگه بابا بخدا دیگه آبه! اما همچنان آفتابه دست نخورده مونده! :-)) به باورهامون لطمه وارد شده!


+ فیلم The big short و sicario رو دیدیم. هر دوش خوب و خوش ساخت و قابل ستایش بود. با بازیگران خوب. اولی درمورد شروع بحران اقتصادی امریکا،، دومی هم پلیسی ِ مرموز درمورد گردش سازمانهای تروریستی و کارتل های بین المللی مواد مخدر.


+ یه وسیله بالاخره رسید دستم. یه کم خیالم از برخورد با حیوانات وحشی توی جنگل و کوه راحتتر شد. سعی میکنم نکشمشون :-|


+ چند سال پیش که زانومو عمل کردم، سرورهای کامپیوتر بیمارستان شریعتی دست حمید بود، زیرزمین، کنار سردخونه! رفتم یه جفت زانوی نو و خوب پیدا کردم، عوض کردم. کم کارکرد، فنی سالم :-) الان چند وقته که مچ پام اذیتم میکنه. توو فکر یه مُچم :-D


+ از اونجایی که مرغ اقبال روی شونم نشسته، بعد از سه ماه مذاکره با خانوم Grace Zhu مدیر فروش یه شرکت چینی، باهم به توافق رسیدیم و ازشون خرید کردیم. پول واریز کردیم، عجله داشتیم. تعطیلات ملیه چین شروع شده! یه چیزی توو مایه های دهه فجرشون! یا عید نوروز. همه شم تعطیلن!


+ بعضی خرافات و انحرافات در محرم، هنوز بیداد میکنه...(فرمایشات دکتر میم)


  • دکتر میم

 چند وقت پیش خبری اومد مبنی بر اینکه کارگردان فیلمی ایرانی، بعد از اینکه از ارشاد نتوانست مجوز اکران بگیره، خودش نسخه باکیفیت فیلمشو توی اینترنت گذاشت!!

این روش اعتراض دقیقاً مثل ریختن بنزین روی خودت و تهدید به خودسوزی جلوی شهرداریه، اونم بخاطر اینکه طبق قوانین جاری یا غیرجاری مجوزی رو بشما ندادن!! یعنی پایان دوران فیلمسازی!

از اونجایی که این اتفاق اکران نشدن، برای کارگردان های بزرگ ایران و گاهاً دنیا، هم افتاده و عکس العمل این بوده که مدتی فیلمو کنار گذاشتن تا شرایط اکران قانونیش پیش بیاد، مصمم شدم که فیلمو ببینم تا ببینم کارگردان فیلم، حدود ریسکش توی چه لولی بوده!

راستش بعد از دیدن فیلم، اونقدر حرص میخوردم، از حد و حدود مسخره و بسیار پایین کارگردان برای این کارش و اینکه فکر کرده مثلا چه شاهکاری ساخته که بهش مجوز ندادن و این استعداد شگرف نادیده مونده!! اصلاً نمیخواستم درموردش بنویسم که وقت و حال کسی گرفته نشه! 

تا اینکه چند روز پیش دیدم فیلم، بازتاب های مختلفی توی عوام داشته (کارشناسان و منتقدان حتی کوچکترین اشاره ای هم به فیلم نکردن) بعضیا خیلی خوششون اومده بود و بعضیا هم فحش و تنفر (مثل من)

اونقدر برام عجیب بود چون اصلاً فکر نمیکردم هیچ ... پیدا بشه که از این مزخرف خوشش بیاد! (میدونید که من شدیداً به نظرات مخالف احترام میزارم :-D )

بخاطر همین گفتم اعلام کنم که اگه کسی دیده یا میتونه دانلود بکنه و ببینه (لینکش همه جا پیدا میشه) ، حتماً رک و راست نظرتونو بگید، تا ببینم واقعاً بعضیا نمیدونن فیلم چیه و فیلم ندیدن! یا نکنه یه وقت من مشکل دارم؟!!!!

توضیح اینکه بنظرم چندتا بچه سوسول (که احتمالاً دوست داشتن بیشتر دیده بشن) با هم با دوتا ماشین رفتن شمال و گفتن ما که تا شمال اومدیم ، یه فیلم هم بسازیم!! فیلم با بودجه ۱۰۰ هزار تومن (هشتاد لیتر بنزین و دوتا سینی چایی و چهارتا کاسه آش) ساخته شده و فکر کرده فیلمنامه فوق العاده مرموزی داره!

با شرمندگی دعوت میکنم از شما فیلم «مهمونی کامی» رو ببینید و من رو ببخشید.


  • دکتر میم

*

گرازها همیشه بهترین دوستان من بودن و هستن.

یه جمله ای میگه: «کنار یه اسب، نمیتونی فقط راه بری. نمیتونی تا آخر دنیا کنارش باشی و باهاش قدم بزنی. یا باید سوارش بشی، یا باید ولش کنی بره...»

اما گرازها اینطوری نیستن. میتونی همیشه نزدیکشون باشی، البته گاهی با سرعت حرکت میکنن، که باعث میشن تو ام باهاشون بدویی، گاهی کنارت می ایستن و باهات نگاه میکنن. گاهی بخاطر دفاع از دارایی هاشون حمله میکنن،، اما نه گاز میگیرن، نه میکُشن،، فقط ضربه میزنن، اونم با سر ِ پایین، که چشمشون توی چشمت نیوفته و بتونن بگذرن و دوباره نگاهت بکنن و باهات همراه بشن.

گرازها فوق العاده باهوشن، دوزاریشون صاف صافه. اونقدر که گاهی اعصابت از کج بودن دوزاری های بقیه حیوونا، خُرد میشه و دلت برای گرازها تنگ.

گرازها زیر و روو ندارن. بی ریا. راحت. میتونی درمورد هرچیز مسخره ای باهاشون بی خجالت حرف بزنی، و مطمئن باشی که نه دیدشون عوض میشه، نه نصیحت میشنوی. نهایتش اینه که یه توهینه گرازی بهت میکنه و توام گرازی جوابشو میدی و دوتاشاخ بهمدیگه میزنین و میخندین و تموم :-) 

گراز به هرجا برسه، میدونی که بازم گرازه. میتونی بازم بهش بگی «هی گراااز...» ، با خنده مسخره ش بکنی و توهین. حتی اگه به جایی رسیده باشه،، حتی اگه عینک دودی زده باشه،، یا فوق لیسانس و دکترا بگیره.

من تخصصم شناساییه گرازه. گرازهای کمیاب. گرازهایی که میتونی به دوستیشون دلت خوش باشه، حتی اگه باهات قطع رابطه بکنن...


#گراز_باشیم  #گرازها_رو_دوست_داشته_باشیم

* تصویر مربوط به حدود 10 سال پیشه. قصه گویی و روایتگریه من از یک گراز شاخدار و نقاشی همزمان یکی از گرازها در حاشیه جشنواره تئاتر دانشجویی.


  • دکتر میم

دارم کارامو انجام میدم و همزمان مناظره کلینتون و ترامپ از بی بی سی فارسی که دوبله شده رو گوش میکنم. هم بجای کلینتون و هم بجای ترامپ ، یک مرد دوبله میکنه!! 

نفهمیدم بالاخره کی برنامه هاش چیه؟! کدومشون بود که ایمیلاش لو رفته؟ کدومشون فرار مالیاتی داشته؟ کدومشون همسرش مورد داره؟ کدومشون قبلا توی بودجه گند زده؟! کدوم طرفداره برجامه؟ کی طرفدار اسرائیله؟...

لعنتی... صدای مجری مناظره هم یه مرد دوبله میکنه.

حداقل نزاشتن احساسمو تنظیم کنم! بالاخره دوست داشته باشیم کی رای بیاره؟!


  • دکتر میم