روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۱ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

با قطار رفتیم یزد، جایی که برای اسکان گشتم و پیدا کرده بودم، یه هتل سنتی خیلی کوچیک توی محله قدیم و بافت سنتی یزد بود. البته بیشتر شبیه هاستل بود تا هتل. خیلی خوشگل و جمع و جور، طبقه بالا چهار تا اتاق دونفره داشت با یه بالکن ناز و دنج، که به پشت بوم ها و بادگیرهای قشنگ دید داشت و مینشستیم و چایی و غذا میخوردیم. با یه آشپزخونه مشترک با همه وسایل که در اختیار افراد بود و کلی از هزینه ها بابت خورد و خوراک، کم میکرد. اتاق ها خیلی تمیز و ساده بود با تلویزیون و یخچال کوچیک و یه حموم و دستشویی فرنگی!! حالا روز دوم، من با این حالم باید هی میرفتم پایین، دستشویی ایرانی :-)

سقف اتاق، گنبدی بود و یک طرف اتاق، بالا سر تخت ها، در یک حرکت عالی، سقفش شیشه ای بود! برای اینکه بتونی شبها روی تخت دراز بکشی و اتاق رو تاریک بکنی و ماه و ستاره ها رو تماشا بکنی!! :-D فکر کنین من این عکسو نیمه شب درحالی که روی تخت خوابیدم، از بالای سرم گرفتم :-)

دو شبی که اونجا بودیم، یه اتاق که ما بودیم، اتاق بغلی یه زوج اسپانیایی خیلی خنده دار و باحال حدود ۴۰ ساله اهل والنسیا بودن و یه اتاق هم یه زوج کره ای خیلی خوشگل و مقید به آداب آسیای شرقی. اسم شهرشون هم یادم رفت، شما فرض کنین چنگ شنگ :-)) یه اتاق هم خالی بود.

کره ای ها هردوشون موهاشون رو حالت آبشاری از بالای سرشون بسته بودن و علاقه زیادی به نیمرو و سبزیجات داشتن، اسپانیایی ها هم خلاصه میشدن توی سیب زمینی آب پز و سیگار و حرف و حرف و حرف...

صبحونه هامون مشترک بود و به پای هتل، خیار و گوجه و پنیر و تخم مرغ و مربا و کره. چایی و آبجوش همیشه به راه بود. ما صبح که چایی میخوردیم، اسپانیایی از در میومد و هنوز سلام و احوالپرسی و خنده ش تموم نشده بود، سیگارو روشن میکرد تا آقاش بیاد و یه سیگارهم با آقا بکشن و بعد صبحونه. کره ای ها هم در هر صورت صبح و ظهر و شب، نیمرو جزء برنامه غذاییشون بود. ما ناهارها بیرون بودیم و شام رو خونه، با همسایه ها میپختیم.

بخاطر اینکه سفر قبلی همه جا رفتیم و عکس گذاشتم، ایندفعه بیشتر وقتمونو توی کافه خانه هنر و مسجد جامع فوق العاده یزد گذروندیم.

کافه خانه هنر، یه خونه قدیمی سنتیه که چند تا جوون باسلیقه دکور خوبی زدن و رو پشت بومش کافه ست، با انواع نوشیدنی و غذاهای سنتی. این فیلم رو یه بار که اونجا ناهار کشک بادمجون با ماست و خیار خوردیم و موزیک زندوکیلی درحال پخش بود براتون گرفتم. (این فیلم که باید با صدا ببینید، به حجم 8 مگ)

(برای دانلود، کلیک راست روی لینک و save target as یا save link as )

اما مسجد جامع...

اول اینکه اون عکس توریست خارجیه که پارسال گذاشتم، داشت ریلکسیشن میکرد، یادتونه؟! حالا این منم، همونجا، از دونما :-) هیچکس نبود اون موقع اما دو دقیقه نتونستم ریلکس باشم، بس که خندیدیم و کلیپ ساختیم :-))

اما،، آخرین روزی که پارسال مسجد جامع بودم، فهمیدم قسمت شبستان مسجد، معماری پر رمز و رازی داره (مثل خیلی از معماری های خاص اسلامی که نشانه هایی با ترکیب چند ضلعیها (شش ضلعی ها) و حروف ابجد دارن) نمونه دیگه ش هم مجموعه تاریخیه بایزید بسطامیه که قرار شد بعدا بنویسم.

در سقف راهروی ورودی شبستان، یه کاشیکاری فوق العاده منظم و عالی میبینید که در نگاه اول یه سری نقش های منظم و یه شکل دیده میشه. اما طراح، روی این سقف بزرگ، حدیث کاملی از پیامبر رو در آورده که نوشته :

«ان الله تعالی تسعه و تسعین مائة الا واحدا من احصاها دخل الجنة :: همانا برای خداوند متعال ۹۹ اسم است، کسی که حفظ کند یا بشمارد آنرا داخل بهشت میگردد» ... و بعد تمام ۹۹ اسم رو آورده: الله، الرحمن، الرحیم، الملک، القدوس، ....


راستش پدرم دراومد که ایندفعه روز اول نشستم زیر سقف و خوندمش. و روز دوم با یه حرکت آنارشیستی و گردن شکنانه، رفتم زیر سقف و ۶۴ تا عکس گرفتم که بتونم کلشو با کیفیت کنار هم بچینم و نقش کامل سقف رو روی یه عکس بیارم و احتمالاً بعداً براتون میزارم و برای خودمم چاپ کنم :-)

روز دوم، بعد از یک ساعت عکاسی از زیر سقف و رو به بالا که رسماً گردنم نابود شد، نزدیک اذان شد و یه فیلم کامل ۵ دقیقه ای و خوب، از صحن و شبستان همراه با اذان ظهر براتون گرفتم.

- فیلم زیبای مسجد جامع کبیر یزد که اینم حتما با صدا ، به حجم 58 مگ


چند عکس از مسجد ( عکس 1 ،، عکس 2 ،، عکس 3 ،، عکس 4 ،، عکس 5 ،، عکس 6 ،، عکس 7 )


شب دوم میخواستم برای کره ای ها و اسپانیایی ها شام درست کنم که از بعدازظهر، شدیداً تب کردم! از اونجایی که همیشه حد و حدود مریضیمو میدونم و بقول همسر فقط وقتی بدونم خوب نمیشم و روو به موت میشم، تازه به فکر دکتر میوفتم، اولش گفتم بینم چی میشه، تا اونجایی که دیدم چشمام میسوزه و تخم مرغ توو دستم آبپز میشه، پاشدیم و رفتیم بیمارستان و آمپول و...

آخر شب برگشتیم. داشتم میمردم، همسر کته ماست پخت و خوردیم و بیهوش شدم. خداروشکر صبح خوب شده بودم و فقط خارجیها از دستپخت من بی نصیب موندن :-|

یکشنبه که روز غیرتعطیل بود، قرار کاریم بود. یزد خالی شده بود. کارها هم به بهترین نحو گذشت و اتاق عالی هتل رو تحویل دادیم و برگشتیم.

طبق پست قبل، برای برگشت، بلیط هواپیمای ارزونی پیدا کرده بودم و رفتیم فرودگاه. برعکس پارسال که موقع برگشت یک ساعت توی گیت سپاه تا ۹ تا سوراخمو گشتن، اینبار بدون مشکل و سریع مثل دکترها از گیت رد شدم و رفتیم :-))

خوش گذشت،، خیلی. گفته بودم، با همسفر خوب، همیشه خوش میگذره.


  • دکتر میم

گردشگری ۳

۲۶
آذر

گردشگری بدون لیدر در ایران (قسمت دوم) :


هزینه سفر:

الان نشستم توی قطار بسمت یزد. سفرم کاریه، اما چون سفرهای کاریه من شبیه تفریحیه، همسر هم داره میاد :-))

اما ادامه بحثمون... برای ماها، قشر ضعیفتر جامعه که یه کم باید حساب و کتاب جیبمونو داشته باشیم، هزینه سفر خیلی مهمه و اینکه پولها دقیقا در جاهایی خرج بشن که با ارزش ترن.

دو نکته خیلی مهم هست که سفرها رو از نظر هزینه خیلی سبک و سنگین میکنه،، یکی روش نقل و انتقال به مقصد و برگشت به مبدا. دوم هم محل اسکان. 


حمل و نقل: 

مسلماً همیشه ماشین بردن، کار عاقلانه ای نیست! اولاً ممکنه اصلاً ماشین نداشته باشیم. ممکنه راه طولانی و خسته کننده باشه و در راه هم قصد بازدید از جایی رو نداشته باشیم. (بعضی راهها واقعا ارزش ماشین بردن و سیر و سیاحت بین راه رو داره) ، گاهی ماشین، توی مقصد فقط یه دردسره! و بی استفاده!

خب من خودم مورد اولم. ماشین ندارم. اما بعضی سفرها رو حتما با دوستان، با ماشین میریم، نوبتی پشت فرمون میشینیم که خسته نشیم. مثلاً توی سفر پارسال کاشان و قمصر و نیاسر و ابیانه و نطنز، من ۱۴ ساعت نشستم و محمود ۲ ساعت! :-!

برای سفر، مسیرها رو چک بکنید. روشهای سفر رو چک بکنید. از سایت رجا میشه تمام خطوط ریلی و قطارها و موجودی بلیط رو چک کرد و بلیط خرید. سایت payaneh.ir دربرگیرنده اکثر مسیرها و خطوطی اتوبوسی کشور و همینطور سایتهای مربوط به اتوبوسهای رویال و سیروسفر.

چندبار که سفر برید، دستتون میاد که چه المان هایی رو درنظر بگیرید. گاهی با قطار عالیه، گاهی قطار کلافه تون میکنه،، گاهی اتوبوس بهترین گزینه ست، گاهی بدترین. و اینکه همیشه هواپیما گرونترین گزینه نیست! همیشه و مخصوصاً زمانهای خلوت، سایت alibaba.ir رو چک بکنید. تقریباً کاملترین و بهترین سایت خرید بلیط هواپیمای داخلیه. اینکه چه قطار و اتوبوس و هواپیمایی رو هم انتخاب کنید، خودش داستانیه. اما خودتون تست میکنید و باهاشون آشنا میشید.

راه دیگه هم هیچهایکه (سفر مجانی،، اینکه کوله رو بندازید روی دوشتون و برید سر جاده و با هرماشینی که مرامی شما رو ببره، تیکه تیکه مسیرو برید! این روش درسفرهای تنهایی و توی ایران اصلا توصیه نمیشه)

اگه زمان کمی برای سفر دارید، گزینه های سریعتر رو انتخاب کنید، اگه وقتتون آزاده، میتونید بررسی کنید ترکیبی از کمترین هزینه، راحت بودن و خوشحال بودن رو. قطار همیشه برای من، ترکیبی از همین هاست.

یه نکته هم اینکه، اگه پرواز خوب و بموقع و ارزون پیدا کردید و میخواستید یک طرف رو با هواپیما برید، حتما برای مسیر برگشت اینکارو بکنید. حداقل خستگی سفر توی بدنتون نمیمونه.


اسکان:

تجربه میگه، هدف از بعضی سفرها، دقیقا لذت بردن از محل اسکانه. و بعضی سفرها، کیفیت محل اسکان، آخرین رتبه رو داره.

خب برای اسکان، راههای زیادی هست، که بستگی داره چقدر از مقصد شناخت دارید! ممکنه اگه اهلش باشید، با چادر مسافرتی برید سفر. اگه مثل ما آدمای راحت سفری هستین و حتماً لازم نیست هتل پنج ستاره رو از قبل رزرو کنید، ممکنه هر اتفاق جذابی بیوفته براتون! :-) لازم نیست بگم که مثلاً ممکنه توی یه سفر با همسر، مجبور بشید توی یه اتاق زیرزمینیه پر از سوسک بخوابید! و یا توی یه سفر، هزینه یه اسکان لوکس معادل ۹۰ درصد از کل هزینه سفرتون بشه!

(قطار رسید یزد،، بقیه ش بعداً)

الان که اینجا نشستم، و جای همگی خالی،، این نکته رو باز بگم، شما بعضی سفرها رو میرید که فقط از محل اسکانتون لذت ببرید! مثال ملموسش یه ویلای زیبا لب دریا یا جنگل، که بالکنش مشرف به ساحل دریا یا دره جنگلیه. شاید اکثر مدت این نوع سفر، شما توی محل اسکان باشید. اما بعضی سفرها، از محل اسکان فقط ۴ ساعت در شبانه روز و برای خوابیدن استفاده میشه. هدف سفر شما بیرون از محل اسکانه و شما کلاً بیرون هستید. اینجا میشه به ارزونترین محل اسکان فکر کرد که آپشنها و هزینه های اضافی رو نداشته باشه!

حالا جدای از سایتهای زیادی که میتونید هتلهای ایرانی رو بررسی و مقایسه کنید، میتونید از روش کوچ سرفینگ (اسکان رایگان دوستانه) یا از محل اسکان دوستانتون توی اون شهر، یا همین دوستان وبلاگی استفاده کنید :-))

کم رویی رو کنار بزارید. خیلی هم خوبه. مسلماً برای یک یا چند روز مهمون بودن، البته درصورت امکان و با هماهنگی، مزاحمت خاصی ایجاد نمیشه. مثلا خونه ما توی تهران همیشه پاتوق و محل اسکان دوستان بوده و هست :-)


هزینه های دیگر:

من علاقه زیادی به این قسمت از هزینه ها دارم :-) من دوست دارم تا جایی که امکانش باشه هزینه های دوقسمت قبل رو کم بکنم و به این قسمت اضافه بکنم. البته گاهی هم نه. این قسمت میتونه شامل خورد و خوراک ، گشتهای داخل شهری و بازدیدها، هزینه تفریحات خاص و... باشه. حتی خرید کردن. مثلاً گروهی که میرن شمال و لب ساحل چادر میزنن، هزینه رفت و آمد و اسکانشون ممکنه ۱۰۰ تومن هم نشه، اما حدود ۵۰۰ تومن خرج جت اسکی و قایق تفریحی یا اسب سورای و... بکنن! و یا مثلا با پنجاه تومن هزینه رفت و آمد و اسکان برن سفر، اما هفتصد تومن برن غذاهای مختلف رو بخورن!! کاملاً سلیقه ای. البته همه چیز به جاش. ارزون و خوب سفر کردن هم هنره.


  • دکتر میم

اصل اول

۲۳
آذر

اصرار داشت و انتظار داشت چیزی رو که خودم توی ده سال فهمیدم و پیدا کردم، بارها خرابش کردم و دوباره چیدم، توی یه روز بهش بفهمونم. نه که دلم نخواد،، نمیتونم. من نمیتونم جزئیات اصول اخلاقی و فکری ای که بنا کردم، رو توضیح بدم. بلد نیستم، سوادشو ندارم، معلم خوبی نیستم، راهنمای خوبی نیستم،، اصلا الان که فکر میکنم، میبینم دلم نمیخواد!

و اخلاق عنی دارم که سخت به اصولم پایبندم. سفت و سخت! و کوتاه نمیام،، نمیتونم،، دلم نمیاد،، بخودم اجازه نمیدم. و این موضوع خیلی پیچیده ست و رفتارم در قبال تعهدم و افکارم، منطق احمقانه خودمو داره! ... و این منطق احمقانه چی بشه که باز تغییر بکنه!

...

(بمناسبت تولد پیامبر (ص) )


مولوی با کبکبه و دبدبه در حالی که مریدانش احاطه اش کرده بودند و آب وضویش را به تبرک برمی داشتند با شمس برخورد و با تکبر در او نگریست.

شمس گفت سؤالی دارم. مولوی گفت بپرس.

شمس گفت بگو بدانم  محمد(ص) پیامبر ما برتر بود یا حلاج شیخ ما؟

مولوی خشمگین شد و گفت کفر می گویی؟

شمس گفت پس چرا محمد پس از سالها عبادت خدا هنوز در دعاهایش این گونه می خواست که:خدایا خودت را به من بشناسان. ولی حلاج آنقدر در خدا غرق شده بود که می گفت من خدا هستم و فریاد انا الحق می زد.

مولوی درماند.

شمس روی برتافت و رفت.

مولوی به التماس به دنبال وی روان شد و تمنا کرد تا شمس پاسخش گوید.

شمس گفت چون نمی دانی چرا با این تکبر و تفرعن بر زمین خدا راه می روی؟

پاسخ این است که محمد(ص) دریانوش بود و هرچه از معرفت خدا در جام وجودش می ریختند پر نمی شد ولی جام حلاج ظرفیت نداشت. تا اندکی در آن ریختند  مست شد و به عربده کشی افتاد.


آن که را اسرار حق آموختند...  مُهرکردند و دهانش دوختند.


از: پله پله تا ملاقات خدا


  • دکتر میم

حواس

۲۰
آذر

گفتم: حاج آقا شک بین ۱ و ۵ حکمش چیه؟!

- : شک بین ۱ با هر چیزی باطله... 

یهو با تعجب سرشو بالا آورد، چشماشو تنگ کرد و پرسید: ۱ و چند؟!

- : پنج

- : چطور اینکارو کردی؟!

- : والا نماز عصر رو شروع کردم... رکعت اول شک کردم که نماز قبلی رو تموم کرده بودم و نماز عصر رو شروع کردم، یا اینکه بلند شدم و ادامه همون اولی رو خوندم!! :-)

همینطوری نگام کرد... قفل.

فهمیدم که آروم آروم باید برم... یه نگاه به سقف کردم و چرخیدم و رفتم...

  • دکتر میم

گردشگری ۲

۱۸
آذر

گردشگری بدون لیدر در ایران (قسمت اول) :

سفرهای داخلی اونقدر متنوع و جذابه که میتونه تمام عمرتون براتون یه ایده و جذابیت جدید داشته باشه.

من همیشه که خبر میخونم یا عکسی از جایی میبینم یا کسی تعریف میکنه، ذخیره میکنم، بعداً جستجو میکنم، عکساشو میبینم، شرایطشو میسنجم و میزارمش توی برنامه برای سفر.


نوع سفر: 

بشینید و به علاقه هاتون فکر کنید، سفر ، کار وقتگیریه. ارزش نداره قسمتی از زمان خالی شما با یه سفر بی ارزش به هدر بره. میشه خیلی اهداف رو با یه سفر برآورده کرد. فکر کنید ببینید به چه سفری بیشتر علاقه دارین؟ زیارتی، تاریخی، طبیعی، ورزشی، هیجانی، نمایشگاهی،... یا حتی لوکس!

گاهی با یه برنامه ریزی مرتب مثلاً میتونید برید شیراز، شهر و جاهای زیبای تاریخی رو ببینید. و یه روز هم از شهر برید بیرون، سمت بهشت گمشده، داراب، سپیدان و مارگون و... چیزهای باورنکردنی ببینید. یا همه استانها و شهرهای فوق العاده دیگه.

میتونید برای یه سفر هیجانی برید گرگان و بهترین پاراگلایدر ایران رو سوار بشید و بهترین منظره ها رو ببینید.

میشه رفت مشهد، هم زیارت کرد، هم پارک آبی خوبشو رفت، هم یه مسیر ویژه ناهار و شام بری سمت شاندیز :-)

و میشه برای یه تجربه عالی، که میدونم خیلیا به خاطر تصورات و شنیده ها و شرایطی که فکر میکنن، نرفتن،، پاشید برید سمت سیستان. با اینکه غیرممکنه جزو بهترین سفرهاتون نشه، اما اگه کسی رفت سیستان گردی و ناراحت برگشت،،، من خودم دوباره یه دور میبرمش که بریم و خوشحال برگرده :-)

من حتی قبل از هر سفر کاری، جاهای طبیعی، تفریحات، بهترین رستورانها و غذاهای محلی و جاهای دیدنی اون شهر رو بررسی میکنم. بالاخره وسط هر سفری، هرچقدر هم کاری، دیگه واسه منه شیکمو میشه یه رستوران خوب با غذای عالی رو پیدا کرد. الان رستورانهای خوب اکثر شهرها رو بلدم :-) شما هم بهترین رستورانتون و غذای خوب محلیشو بنویسین.


زمان سفر : 

منتظر تعطیلات آخر هفته و شمال رفتن نباشید. عقل چیز خوبیه والا. وقتی میدونید توی تعطیلات، اوضاع جاده شمال چطوری میشه، خوابیدن و استراحت کردن توی خونه خیلی بهتره.

قبلاً هم گفتم، تعطیلات بلندمدت و رسمی رو اگه نمیخواید از دست بدین، بهتره مسیرهای خلوت و ناشناخته رو انتخاب بکنید. روستاها، شهرهای کمتر دیده شده، کوه و جنگل ها.

اما نکته دیگه زمان از نظر آب و هواست. اگه برای انتخاب زمان، دستتون بازه، میشه یه سفر آرمانی داشت...

سفر به کیش و قشم در آذر و دی بجای تیر و مرداد،، سفر به اردبیل در تیر و مرداد بجای دی و بهمن! ،، بهار در چابهار، زاهدان، هامون و هیرمند...

اینکه بخاطر آب و هوا سفرتون بهم بخوره خیلی بده. هرچند گاهی بخاطر پدیده خاصی، بهتره که تابستون برید سمت قشم یا از زمستون برفی و خاص آذربایجان ها و شهرکرد و همدان استفاده کنید.


  • دکتر میم

برای شرکت در نمایشگاه پژوهش و فناوری و برگزاری یک کارگاه «فناوری تولید در کسب و کار» دعوت شدم، دور از تهران، در یکی از شهرستانها.

امروز توی نمایشگاه، بعد از کلی فعالیت و ملاقات با کلی آدم آشنا که اکثرشون رو تلفنی یا اینترنتی میشناختم و خیلی خوب و لذت بخش بود، بعدازظهر کارگاه مربوط به من برگزار شد. مهندس د. کلی تاکید کرد که چرت و پرت نگیا، استاندار هم توی سالنه، رئیس کل پارک علم و فناوری و دکتر مهندسها و... دو سه کیلو عناوین دیگه توی سالن هستن، حواستو جمع کن، جون من آبروداری کن :-| 

از جزئیات که بگذریم، کارگاه تموم شد، طی اون من سعی کردم زیاد نخندم، فقط یکم اشکم اومد :-)) امیر وسطاش از سالن رفت بیرون.

مهندس د. رو فقط یکی دوبار دیدم که ته سالن، انگشتشو افقی، روی گردنش میکشید. والا نفهمیدم یعنی چی! 

اما کلاً جوّ شادی بود :-D بعد از کارگاه، میپرسیدن که فردا هم هستی یا نه؟ گفتم والا میخواستم برم کوه، اما لیدرمون ایناهاش، اینجاست، میگه باید بمونیم نمایشگاه! 

یهو مهندس د. اومد جلو و خانومی که همراش بود رو معرفی کرد: «خانوم دکتر ن. پژوهشگر ِکارآفرینی و مدیریت کسب و کار» لطف کردن و هفته پیش از امریکا تشریف آوردن.

من: سلام خانوم دکتر، خوبین شما؟ چقدر چهره تون آشناست!

خانوم دکتر (با خنده) : سلام آقای دکتر میم. باید از اول کارگاه میفهمیدم، اما دیرتر یادم افتاد... از دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی همدیگرو میشناسیم. من فرزانگان بودم، سال ۸۲ شما نبودین که سوالای پایان ترم کامپیوتر رو دزدیدین و به همه دادین؟!!! :-|


  • دکتر میم

آوُستا

۱۲
آذر

* اگه کامل شرح سفر رو بخونید، قطعاً فیلمها و عکسهای ضعیف و کم منو قبول میکنید. زیاد نتونستم دوربین دست بگیرم. سررد بود! 


حدود ۴۰۰ کیلومتر دورتر از تهران، از کله پزی «بهمن سگ پز» که بیرون اومدیم، آیدین گفت دکتر ماه صفر، ماه سنگینیه، صدقه دادی؟ گفتم آره، اما خدا حواسش به ما هست...

کارامونو کردیم، به خاطر ارادتم به بایزید، رفتیم سمت بسطام. آیدین اولین باری بود که میومد، زیاد هم کوه و جنگل نرفته بود، بردمش برای آرامش قبل از طوفان. طوفانی که خودمم فکرشو نمیکردم :-)

ساعت هفت صبح رسیدیم، از شانس ما یکی از محققان تاریخی مجموعه اونجا بود و کلی برامون چیزای جدید توضیح داد (احتیاج به یه پست جدا داره) ... استوری ای که اونجا گذاشتم

از بایزید:

نقل است که گفت: مردی در راه پیشم آمد. گفت: کجا می‌روی؟ گفتم: به حج. گفت: چه داری؟ گفتم: دویست درَم. گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو این است. گفت: چنان کردم و بازگشتم.

و چون کار او بلند شد (این خبر در شهر پیچید) سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی‌گنجید. حاصل هفت بارش از بسطام بیرون کردند. شیخ می‌گفت: چه مرا بیرون کنید؟

گفتند: تو مردی بد ای. تو را بیرون می‌کنیم.

شیخ می‌گفت: نیکا شهرا!که بدش من باشم.


بچه ها با دوتا ماشین رسیدن. ۵ نفری که تقریباً همشون طبیعت گرد حرفه ای بودن. سوار شدیم و راه افتادیم، به قصد آبشار. از بسطام و از جاده جنگل توسکستان حدود بیست کیلومتر رفتیم و وارد بیراهه شدیم و بسمت کوهستان رفتیم، بعد از کلی بحث سر دوراهی ها و حدود یک ساعت چرخیدن، به منطقه اقبالیه رسیدیم که دیگه ماشین نمیرفت. پیاده شدیم و راه افتادیم، انتظار هوای سردتری داشتیم، اما هوا عالی بود. آسمون صاف و آبی با یه آفتاب دل انگیز پاییزی. حدود یک ساعت که رفتیم، به اولین آب رسیدیم، از گرمای این دو سه روز، خیلی از برفا آب شده بود اما دور رودخونه برف و یخ بود. مسیر کنار رودخونه رو گرفتیم و رفتیم. حدود دو ساعت رفتیم، پیچ در پیچ و از بین کوهها. ته دره. رودخونه رو گم کردیم! هرچی گشتیم پیدا نشد! قطعاً بهترین مسیر بسمت آبشار، مسیر اومدن آب بود. اما پیدا نشد! گفتیم خب از کدوم ور بریم؟ همه یه نگاه بهم کردیم، ممد به محسن گفت از کجا بریم؟

ما به ممد نگاه کردیم و گفتیم مگه تو نیومدی؟

گفت من که اینو نیومدم، محسن اومده.

محسن یه نگاه اوسگولانه به مسیر کرد و گفت ... ها؟

اون لحظه تلخ یادم نمیره، لحظه ای که فهمیدیم هیشکی تا حالا این مسیرو نیومده و بدون شک گم شدیم! ساعتها از ماشینها دور شده بودیم و حالا حتی نمیدونستیم از چه راهی تا اینجا اومدیم! :-|

گفتیم جی پی اس ؟ همه گفتن خب مسیرو فکر کر کردیم بلدیم، جی پی اس نزدیم که!

خندیدیم، خنده مخلوط با ترس. چیکار کنیم؟ 

من یه سوت نجات داشتم (سوت بلندی که توی کوه و جنگل همراه میبری که وقتی گم شدی، بزنی و اعلام بکنی که کجایی بجهت نجات) قرار شد دو دسته بشیم و بچرخیم و هرکی آب پیدا کرد، سوت بزنه، یکی با سوت، یکی با سوت دستی!

رفتیم و از شانس، بعد از نیم ساعت آب رو پیدا کردیم، اونطرف یکی از کوهها. دوباره بهم ملحق شدیم رفتیم. کم کم سردتر شد و برف و یخ بیشتر، کاپشن ها پوشیده شد.

همه توی ذهنمون به این فکر میکردیم : چطوری برگردیم؟

رودخونه دیگه کاملا روش یخ بسته بود و برف. صدای آب از زیرش میومد. من اونجا یه هیجان و آدرنالین با حجم بیشتر از حتی پرش از ارتفاع حس کردم :-) قسمتهای زیادی رو مجبور بودیم از روی رودخونه رد بشیم! از روی یخی که صدای ترَک خوردنشو گاهی زیر پامون حس میکردیم :-)) (فیلم آخر پست)

خطی رد میشدیم، استرسش خیلی بالا بود، قشنگ بوی شکستن یخ و افتادن توی رودخونه میومد، بعضی جاها یخ سوراخ بود و ما رد شدن آب رو با شدت میدیدیم. سر رد شدن از یخها اونقدر میخندیدیم که وزنمون بیشتر هم میشد :-))

کم کم کلاه ها و دستکش ها و لباسهای اضافی رو پوشیدیم. دماسنج منفی پانزده رو نشون میداد.

آیدین تا مرز گریه رفته بود، اما پا به پامون میومد. بعداً میگفت فقط از روی ترس میومدم :-)

حدود ساعت ۲ و بالاخره بعد از چهار و نیم ساعت پیاده روی از پای ماشین، اولین آبشارو دیدیم. و بعدش دومی و اصلی. فوق العاده بود. آب از بالای کوه به چند قسمت تقسیم میشد و یخ زده بود.

گفتیم بشینیم چایی و ناهار بخوریم بعد بریم آبشارو از نزدیک ببینیم. آقا مهدی یکی از سران حزب اصلاحات همراهمون بود، سر ناهار هم کلی بحث سیاسی-طبیعی کردیم تا گرمتر بشیم، اما موندن همان و سردتر شدن همان. سرما کم کم داشت توی جونمون میرفت، دماسنج منفی هجده رو نشون میداد! به ممد گفتم زمستون سال ۸۴ پایین چشمه هفت رنگ و پل شهید هاشمی یادته؟ منفی سی و چهار یادته؟ دیگه منفی هجده واسه ما بازیه!

گفت آره، اما اولاً اونجا ماشین بود، و اون دما، دمای کولاک بود و دوماً اینکه اونجا گم نشده بودیم! :-|

باز یادمون افتاد که گم شدیم!

رفتیم پای آبشار، برای اینکه از یه قسمت سخت کنار کوه رد بشم و برم زیر آبشار، کاپشنم رو در آوردم. آیدین در بدر دنبال خورشید و آفتابی میگشت که نبود! (پانورامای کامل از بالای آبشار)

گفته بودم که هر قله یا مسیر سختی رو که فتح میکنم، یه سنگ یادگاری برمیدارم؟ برداشتم.

عکس و فیلمامون که تموم شد، اومدیم حرکت بکنیم، محسن میگفت «میدونین این آبشارو بچه های هیئت کوهنوردی هم ندیده بودن؟! ازشون که میپرسیدم، خیلیا تا نیمه راه و کلبه اقبال اومدن! همه فقط شنیده بودن! میگفتن قدیما چند نفر اومده بودن! بریم حالا اسممونو ثبت کنیم»

گفتم تو دعا کن زنده برگردیم، من خودم خبرنگار میارم که باهات مصاحبه بکنه!

راه افتادیم. مسیر برگشت همیشه سختتره، خستگی، سررما، یخ، برف، خورشید در حال غروب!

اومدیم و اومدیم... اونقدر که دیگه هیچ نشونه ای از مسیر اومدنمون رو پیدا نکردیم! اونقدر پایین دره بودیم که خورشید و مسیر غروب هم مشخص نبود! باد سرد داشت بیشتر میشد. جی پی اس کارایی نداشت! باید میفهمیدیم ماشین کجاست؟! پاها و دستها جون نداشت. دو ساعت دیگه کامل تاریک میشد. تلفنهای ضروری امداد و نجات رو تست کردیم، اونم نشد!!

تنها راهی که به ذهنمون رسید این بود که یه نفر بره بالای کوه و قبل از تاریکی، اطراف رو ببینه. همیشه حسین توی سفرها از همه کوچکتر بود و کارای سخت رو مینداختم گردن اون. اما حسین که نبود. لذا قرعه کار بنام من ِ دیوانه زدند... رفتنم تا قله با اون حال و سرما، کمتر از یک ساعت طول کشید، قرار بود با سوت علامت بدم، چند تا قطعات ملودیک با هم تمرین کردیم و برای هرکدومش یه معنی گذاشتیم. قرار شد توی بدترین حالت اگه راهی نبود، اون بالا اگه آنتن موبایل اومد، به هلال احمر و امداد و نجات کوهستان زنگ بزنم!

رسیدم بالا، دستام داشت سیاه میشد. و نوک دماغم! اما از نمایی که دیدم، خوشحال شدم :) بچه ها پایین آتیش درست کرده بودن. ته مسیرو دیدم، یه راه نامطمئن هم پیدا کردم برای رسیدن به اونور دره و احتمالا نزدیک ماشینها. با سوت بهشون فهموندم که یه قسمتی رو بیان بالا منم برم پایینتر، از توی دامنه ادامه بدیم. اینکارو کردیم، وسطای دامنه، روی برفها رد پای کبک دیدیم. همزمان رد کبک میزدیم و میرفتیم، دیدیم اینطوری نمیشه، داره شب میشه، اگه ما کبک بخوایم، خودمون احتمالاً شبانه خوراک خرس و پلنگ میشیم :-)) (حیوانات منطقه: خرس، پلنگ، قوچ، کل)

سریعتر رفتیم. آخرین نور آفتاب که هنوز بود، از دور برق فلز ماشین ها رو دیدیم... نور امید بود :-) اما لامصب مثل سراب بود! یک ساعت طول کشید تا به ماشینها رسیدیم.

ساعت حدود ۷ ، تاریک، سرمازده، دست و پای لمس.

تا افتادیم توی ماشین، آیدین یه پتو کشید روی سرش و خوابش برد. دلم براش میسوخت. قرار بود فقط ببرمش آبشار یخی ببینه :-) یه کم که رفتیم، یهو بیدار شد و گفت «دایی، ارزششو داشت... راستی، راس گفتیا، خدا حواسش بهمون هست»


* فیلمهای تیکه تیکه ای رو که بدون هدف گرفتیم، همینطوری سرهم کردم. بدک نشد. کلاً یه تصویر از مسیر و آبشار میده. سعی میکنم از سفر بعدی مستندهای بهتری بسازم :) (دانلود با حجم 60 مگابایت)  (برای دانلود، کلیک راست روی لینک و Save link as بزنید)


  • دکتر میم

تیک

۰۹
آذر

امروز، سه شنبه ساعت ۶.۳۰ صبح که با آیدین، از کله پزی «بهمن سگ پز» زدیم بیرون، نمیدونستیم قراره کجا بریم و چی بشه!

حتی ساعت ۷ صبح که به دیدار سلطان العارفین رفتیم و...

و حتی وقتی هفت نفری به قصد رسیدن به آبشار یخی، کیلومترها دور شدیم و بیراهه رفتیم تا جایی که سرررد بود و برررف بود و یخ بود و آب و درّه... هنوز نمیدونستیم!

تا بعد از سه ساعت پیاده روی و کوهنوردی سخت همه باهم فهمیدیم... 

فهمیدیم که هممون فکر میکردیم که یه نفرمون حتما این مسیر رو بلده و قبلاً اومده! اما در واقع همه همین فکر رو میکردن! و ما بدون تعارف گم شده بودیم!

راه سخت و بدون علامت و پر از دوراهی و سررررد بسمت آبشار یخی رو هیچکس بلد نبود! اینم وقتی فهمیدیم، که دیگه حتی ماشینها هم گم کرده بودیم! در جایی که نه راهی که اومدیم مشخص بود، نه آنتن موبایل، نه هیچی... و مطمئناً پای بنی بشرهای معدودی در تاریخ به اونجا رسیده بود! اونم در منفی بیست درجه!

سلام بچه ها، امروز یکی از مهمترین و سختترین گزینه ها از لیست آرزوهای سفر کردن من،، تیک خورد :-) من یک نجات یافته از کوهستان پر از برف و یخ هستم و کسی که در عین گم شدن، بالاخره آبشار یخی رو دید، بعد تلاششو برای پیدا شدن و زنده موندن شروع کرد :-)




  • دکتر میم

اگه یه روز به جایی رسیدید و مسئولیتی بدست آوردید، چه کوچک چه بزرگ، در انتخاب تک تک مدیرانتون بشدت دقت کنید. مدیران زیردستی انتخاب کنید که روی انتخاب و کار و درستی تک تک کارمندان زیردستشون بشدت دقت و نظارت داشته باشن. اتفاقی که الان اصلاً در جامعه ما نمیوفته! پارتی بازی در انتخاب کارمندان و محول کردن یک سِمَت به یک آدم غیرمتعهد و غیرمتخصص، شما رو نابود میکنه.

و مطمئن باشید اگه روزی بخاطر قصور یک کارمند دون پایه مجموعه شما ، مثلاً قطاری از ریل خارج بشه، و حتی یک نفر (و نه بیش از چهل نفر) از دست بره، بازماندگان حق دارن دست در گردن شما (و نه کارمند شما) بندازن و شما رو خفه بکنن! 

این حق شماست!



  • دکتر میم

آدمی که بعد از دوروز ِخسته کننده و سنگین، شب جمعه ساعت ۳:۳۰ نصف شب بخوابه و صبح ساعت ۶:۳۰ صبح توی دمای منفی هشت درجه پاشه بره کله پاچه بخره، فقط برای اینکه همسرش هوس کرده... این آدم میتونه خشونتی علیه همسرش داشته باشه آیا؟!

البته خودشم هوس کرده بودااا :-))


  • دکتر میم