روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

+ سر قضیه زانو و فدراسیون پزشکی ورزشی مجبور شدم لینک بزنم به آدمها. به تنها جایی که وارد نشده بودم، دنیای پشت پرده کثیف ورزش بود، که الحمدلله دیشب وارد شدم. و بسیار کاسبکارانه :-))


+ محله مون کاملا سیاه پوشه :-( پر از حجله و پارچه های سیاه و بنرهای دولتی تسلیت به قهرمان ... اما همچنان برای من فقدان «ممد آقا» ی مغازه دار مودب و آرومیه که با هم فوتبال میرفتیم :-(

ممنون از همدردی هاتون.


+ بوی پاییز میاد... به همین سادگی و دلنشینی


+ لندن رو که زدن، خیلی نگران و غمگین بود. دو روزه رفت اونجا و برگشت. گفتم چرا؟ گفت شهری که اینهمه باهاش و آدمهاش خاطره داری،، انگار خودتم درگیر قضیه ای. چند شب پیش هم بارسلون... انگار خودتم درگیر قضیه ای...


+ دوسالی که دارم تاریخ معاصر و فرقه های دینی میخونم، خیلی اکیپ و گروه و فرقه دیدم،، تا چند روز پیش گروهی بنام «عشاق القائم» مستقر در عراق پیدا کردم. بشارت میدن که امام سیزدهم (!!!)  «احمد الحسن الیمانی» فرزند امام زمان (عج) در یمن ظهور کرده و داره زمینه رو برای ظهور امام دوازدهم فراهم میکنه!! خیلی مُصِر و پرمطالعه و هوشمندانه استدلال میکنن و کلی هم طرفدار پیدا کردن! ... والا ۲۰۰ سال پیش، فرقه «بابیه» اومد، بدون تلگرام و اینستا اینقدر فراگیر شد، اگه الان بود چی؟!

((درمورد این موضوع مفصل تر بنویسم؟؟!))


+ قبلا گفته بودم که فیلم «بیست و یک روز بعد» که الان درحال نمایشه رو ببینید؟! الان باز تاکید میکنم، حتماً ببینید.


  • دکتر میم

سکوت

۲۴
مرداد

نادانی، همیشه هم خوب نیست...

مثل منی که نمیدونستم «محمد آقا» مرد هیکلی و ریشوو و دوستداشتنی و آرومی که دوساله میشناسمش و روزی چند بار دم مغازه ش ام و زیاد ازش خرید میکنم و دوبار فوتبال باهم بازی کردیم،،، 

همون «محمد فلاحتی نژاد» قهرمان وزنه برداری جهان و کاپیتان اسبق تیم ملی وزنه برداری ایران بود.... و من نمیدونستم!! چون عکس قدیمی و بدون ریش اش با این چند سال که اینهمه ریش داشت، خیلی با هم فرق داشت! و چرا بچه ها چیزی نگفتن؟! 

و الان ... که از نادانی و ناتوانی گوشه خیابون، نشستم لبه جدول ... و دارم جمعیتی رو میبینم که جنازه ش رو تشییع میکنن...



روحش شاد


  • دکتر میم

و قلعه موران

۲۰
مرداد

+ عکس ها رو تک تک و روی صفحه هر چه بزرگتر ببینید و از دست ندید.

+ این هفته خیلی درگیر بودم. دیر شد یه کم. چند فیلم هم هست که توی پست کوتاه بعدی میذارم براتون.

+ بخاطر طولانی بودن، خیلی از حواشی رو حذف کردم :)) ایشالا یه روزی بفهمین و بخندین :))

+ عکس ها واترمارک نداره، کپی رایت خوبه. درهرصورت علی برکت الله

+ بنظرتون از آخرین عکس پست، میشه گذشت؟


به جز آب جوش توی فلاسک که نمیدونستیم چقدره، دیگه آب نداشتیم. هوا تاریک شده بود، خسته بودیم، مسیر سختی رو گذروندیم تا به قله رسیدیم. حدود دو سه ساعت بود که قسمت زیادی از مساحت سطح قله (که بهش میگفتن کاسه) رو دنبال چشمه گشتیم، اما پیدا نکردیم. (این عکس ثبت GPS فقط قسمتی از مسیره که رفتیم و رکورد دستگاه روشن بود) به جز ما سه نفر، هیچکس بالای قله نبود! و الان هم میدونستیم دیگه کسی نخواهد اومد!

با این آب، به فردا و پایین قله نمیرسیدیم!! آنتن موبایل هم که... :-/

داشتیم فکر میکردیم، حل ِ بحران آب! توهم زده بودیم، چند بار توی گشت و گذارمون صدای آب میشنیدیم و خوشحال دقت میکردیم... اما صدای باد بود، یا برگها!

نشستم کنار یه چاله خیلی کوچیک، که توش به اندازه یه لیتر آب گل آلود بارون دوروز قبل جمع شده بود. حاجی رفت پشت تپه ، جهت دستشویی.

داشتم فکر میکردم خوب شد به حرف خیلیا گوش ندادم که بار اول بیارمشون اینجا! درسته که بار اول همیشه یه چیز دیگه ست،، اما خب...

همسر که منو الان تشنه تشنه کشته بود! :-) امیر ، آیدین و مهدی، که میگفتن حالا تو برو و بیا، اگه زنده موندی، ما میایم :-)

نارخاتون که دوست داشت بیاد و نشد و نمیذاشتیم اصلا که بیاد، میگفت منم عضو همون تیم کوهنوردیماااا :-) ... اگه بود، احتمالاً الان میگفت کِی به چشمه میرسیم؟ حاجی میگفت ۲۰ دقیقه دیگه :-))

داشتم فکر میکردم که آب گل آلود توی این چاله رو ببریم تا ته نشین بشه، بعد بجوشونیم... حداقل به پایین میرسیم. اما در حقیقت، دو دقیقه بعد بود که مطمئن شدم واقعا بحران آب، ذهن هردومون (من و حاجی) رو مشغول کرده و بشدت باید نگران باشیم! اونجایی که حاجی با تفکر عمیق از پشت تپه اومد سمتم و گفت: « دکتر.... اگه ادرار رو بجوشونیم، چیز قابل خوردنی میمونه که بخوریم و...؟؟!!! » ... نکته مهم بعدش اینکه، من اصلا نخندیدم!! به این پیشنهاد فکر کردم...!


«هفت ساعت قبل»


دیگه تعریف نکنم که حاجی قرار بود مستند این سفر رو بسازه و کامل فیلم بگیره و... و نگم که اولین فیلمی که گرفت تهران موقع حرکت بود،، و دومیش، پای کوه!! (عکس دو ) بین این دوتا و این مدت هم اصلا فکر نکنین که خواب بود! :-)

با حاجی و دوستم، ماشین رو گذاشتیم روستای «پاقلعه» و با کلی کوله و وسایل چسبیده بهش، راه افتادیم. ساعت حدود سه بود، خیلی گرم!

راه-بلدمون بخاطر دیسک کمر نتونست باهامون بیاد! و بما روحیه و اطمینان داد که «شما میتونین برین. راهو پیدا میکنین، اگه مشکلی بود،تماس بگیرین»

البته ماهم گفتیم چون پنجشنبه ست، حتما کوهنوردا و تیم هایی هستن که درحال صعود ببینیمشون و ازشون بپرسیم.

حدود ساعت ۴ به اول مسیر جنگلی پای کوه رسیدیم. از همینجا شیب به طرز عجیبی زیاد میشد. اوایل مسیر کمی پاکوب و مشخص بود. بخاطر بارون دوروز قبل، زمین گل بود. چند گروه پایین روستا و کوه بهمون تاکید کردن که نمیتونید برسید به بالا! به یه گروه گردشگری دیگه رسیدیم که دست خالی داشتن بسمت پایین جنگل میرفتن و کلی غر غر میکردن از سختی راه! مرد و زن و دختر و پسر و ... به ما که رسیدن، همه با نگاه به کوله هامون و ساعت حرکتمون بسمت بالا، با تعجب گفتن کجا میرین؟! گفتیم بالا، که بخوابیم!

به لیدرشون گفتم توی راه چشمه هست؟! گفت نه، فقط بالا چشمه ست. 

پرسیدم چشمه کجاست دقیقا؟! 

یهو چشماش گرد شد و گفت لیدرتون کیه؟!! 

حاجی به من اشاره کرد و ....

طرف پرسید چند بار رفتی؟

همه خندیدیم و گفتم هیچی... 

طرف گفت دیوونه این؟ راه گم شده. مسیر مشخص نیست، صخره ها لیزه. اینا رو (اشاره به گروهش) اینجاها چرخوندم، پدرشون در اومده تازه با دست خالی! شما با این کوله ها عمرا برسین!

حاجی در گوشم گفت «دکتر ، این یارو مارو با این گروه سوسول خودش مقایسه کرده»

چند تا دختر و پسر گروه هم رسیدن و شروع کردن که «نرین، کجا میخواین برین، خیلی بدجوره، تازه قراره بارون و رعد و برق بشه، میمیرین، گم میشین، و...»

سعی کردم تا جایی میتونم محترمانه بگم ، و گفتم «والا من اگه میخواستم به حرف چهار نفر مثل شماها توجه کنم، تا الان هیچ جا نرفته بودم»

راه افتادیم... لیدر اونا به گروهش گفت «اینا کله خر تر از این حرفان»

راست میگفت، ما کله خر تر از این حرفا بودیم که به حرف چند گروه، این سفر رو کنسل کنیم! البته به همون اندازه هم با فکر عمل میکردیم. مجهز بودیم، نقشه خونی و مسیریابی بلد بودیم و از همه مهمتر، بارها و بارها تجربه مسیرهای جدید و عجیب و بی نشون رو تجربه کرده بودیم :-)

خلاصه بگم، بعد از اون، طی سه ساعتی که طول کشید و موفق شدیم قله رو فتح کنیم، در اون مسیر زیبا ، چند بار گم شدیم، سر چند راهی ها گیر کردیم، با کلی تحلیل از نوع جنگل و صخره ها و درختها، نقشه رو تحلیل کردیم، مسیر پر شیب و گلی و بارونی و بعدش اواخر مسیر صخره هایی که باید دست به سنگ میشدیم رو گذروندیم.

ساعت ۷ عصر ، لذت فتح بام قلعه موران، بخاطر گذشتن از همه ناامیدی هایی که توی راه بهمون میدادن، چند برابر شده بود! :-)
بالاخره رسیدیم... هرچند سخت... مه بود ... از دیواره شمال غربی وارد شدیم. تک درخت، ظاهرا سالها منتظرم بوده :) دشت و دیواره های صخره ای دورش، عظیم و اعجاب آور بود. حقیقتاً داخل کاسه، فضای عجیبی داشت، حتی عجیب تر با ابهت تر از نمای شگفت آور بیرونی کوه! به حاجی میگفتم حس میکنم اینجا یه غول سنگی بزرگ داره، خوابه، احتمالاً بیدارش میکنیم و لهمون میکنه :-))
تلاشمون برای پیدا کردن چشمه رو شروع کردیم. حدس میزدیم در مسیر و بالای قله، کوهنوردای دیگه رو ببینیم و ازشون بپرسیم! اما مطلقاً هیییچکس نبود! و با توجه به هوا که داشت تاریک میشد، کسی دیگه نمیومد!
تا ساعت حدود ۸ گشتیم، نبود! نگرانی از بحران آب کم کم شروع شد. بخاطر ابرهای سیاهی که بود و احتمال رعد و برق و اینکه ما باکیفیت ترین رسانای بالای قله بودیم، یه چهارچوب پیدا کردیم که چهارتا تخته به عنوان سقف داشت و قدیم به عنوان استراحتگاه چوپانان استفاده میشده، زیرش چادر رو برقرار کردیم و دوباره با حاجی رفتیم دنبال آب.
تاریک شد، دوباره ادامه دادیم و پیدا نشدن آب و... تا حاجی رفت دستشویی و... :|
خب... رفتیم سراغ فکرهای بعدی، ساعت ۲۳ شد. تصمیم گرفتیم آب داخل فلاسک که فقط حدود نیم لیتر بود، و کمی آب گل آلود جمع کنیم و بمحض زدن شفق صبحگاهی راه بیوفتیم. با اینکه حیف بود، اما حداقل احتمالا ً زنده میرسیدیم پایین.
سررد شد، خیلی سرد. ساعت ۲۴ بود و داشتیم چراغها و وسایل رو میچیدیم... یهو یه نفر گفت سلام ... خسته نباشین!
با تعجب برگشتیم،، دیدیم دونفر کوهنورد با کلی وسیله کنارمونن! ما خوشحال ، احوالپرسی کردیم و اونا گفتن که ما اصلا قرار نبود بیایم، یهو ساعت ۸ شب تصمیم گرفتیم و اومدیم اون پایین و چراغهای شما رو دیدیم...
ما فقط پرسیدیم چشمه کجاست؟ ااااب؟!!!!
گفتن اوناها، همون پایین، زیر خط سفید سنگی :-))
عیش مون کامل شد :))) دوستای عزیزمون از کوهنوردای محلی همونجا بودن که کف قلعه موران رو حفظ بودن و سالها اینجا برای خواب اومده بودن. کنارمون چادر زدن و شام رو برپا کردیم. ما سوپ درست کردیم و اونا کنسرو لوبیا داشتن. ساعت حدود یک شب رفتیم و از چشمه خنک و دوستداشتنی آب آوردیم :-)
حاجی و دوستم از خستگی خوابیدن و من که نمیتونستم نمای شب و ستاره ها رو از دست بدم، شروع کردم به عکاسی... چایی گذاشتیم کنار آتیش و نشستیم به تماشا و صحبت با دو دوست کوهنورد. جا داره بازم بگم چیزی که نمیشه تعریف کرد و نمیشه با عکس و فیلم دید رو، درک کردم. حدود ساعت ۴:۳۰ شفق زد، علی، دوست کوهنوردمون گفت تا من آبجوش جدید بزارم تو برو سمت شرق و طلوع رو ببین. رفتم، ساکت و خنک و تنها... قابل تعریف نیست، از تیغه شرقی ، برکه و دشت کاسه اول تمام نیمه شرقی رو گشتم و برگشتم دم چادر، ساعت ۶:۳۰ صبح شد، شروع کردم بیدار کردن خابالوها. یه ضرب المثلی در مورد حاجی هست که میگه «حاج مهدی هیچ وقت بیدار نمیشه، فقط از یه خواب به خواب دیگه منتقل میشه» 
حاجی بین این انتقال پاشد و برامون صبحونه درست کرد و دوباره خوابید! :-))
با دوستای جدید راه افتادیم که نیمه سمت غرب قله رو بچرخیم، مشخصاً بدون حتی یک متر راه اضافه و کاملاً مسلط به مسیر D:
روی قله، اسب های وحشی زندگی میکنن که آثارشون رو روی زمین پیدا کردیم، داغ هم بود :-)) اما هر چی گشتیم نتونستیم پیداشون کنیم!
لبه تیغه جنوبی، عالی بود. دوستای محلی جاهای خیلی خوبی رو بلد بودن. (توو این عکس منو دیدین؟ :) ) از سمت جنگلی رفتیم و کل سمت غرب و جنگل افرا و بلوط رو گشتیم، برکه غربی و چشمه و دشتهای پایین و... برگشتیم. حدود ۴ ، ۵ ساعت طول کشید. ساعت ۱۲ اومدیم و استراحت کوتاهی کردیم و جمع کردیم آب برداشتیم :-)) و ساعت ۱:۳۰ ظهر حرکت کردیم سمت پایین. طبق رسم خودم، سنگ قله قلعه موران رو برداشتم و مسیر رو با یه راهنمای عالی و بدون انحراف برگشتیم. هرچند که صخره ها و شیب زیاد، فشار زیادی به زانوم میاورد، اما رسیدیم روی زمین، سالم و سلامت و خوشحال، از این سفر بیادموندنی و شب مانی در سطح قله سه میلیون متر مربعی و رصد کامل اون، بدون اینکه مجبور شیم مایعی غیر از آب بخوریم :-)) خداروشکر.
به قلعه موران گفتم، دیگه راهتو بلدم، جای چشمه هم بلدم. پاییز برمیگردم، سه شب میمونم ، با فیلمبرداری کوادکوپتر و جنگل های زرد و نارنجی...

  • دکتر میم

تحقق یک رؤیا

۱۴
مرداد

پارسال همین موقعها وقتی بعد از یک روز صعود پرماجرا به قله سبلان رسیدیم، فتح قله از یک طرف، و زیبایی دریاچه نوک قله سبلان و اون هنر و خلاقیت خدا از طرف دیگه، باعث شد خیلی از کوهنوردا موقع دیدن قله، بزنن زیر گریه! من فوق العاده خوشحال بودم. اما فکر نمیکردم اشک...؟!

پریشب بعد از یه صعود پر از ماجرا به قله «قلعه موران» رسیدیم، ذخیره آب تموم شد و قطعا اتفاق مهم و استرس زایی بود. نزدیک به دو ساعت دنبال چشمه گشتیم و... هیچ!

خیلی اتفاقی، در جستجوی اب، با حاج مهدی، به تیغه لب قلعه رسیدیم، خورشید دم غروب از زیر ابر اومد بیرون،،،، نمایی که با هیچ دوربینی قابل ثبت نبود، و با هیچ زبونی قابل توصیف نبود، دیدیم....

شل شدم... نشستم... من... من اشک ریختم...!


+ همین الان از یه سفر سه روزه، رسیدیم تهران. طی دو روز آینده، سفرنامهٔ مصور ِ یکی از زیباترین و هیجان انگیزترین و عجیب ترین سفرهای زندگیمونو بخونید و ببینید و اصلا از دست ندید...

سفری با حاج مهدی و یه دوست قدیمیم، گرچه حاجی ۹۰٪ از سفر رو خواب بود، اما همین بشر ِ خواب آلود، قطعاً از بهترین همنوردای دنیاست که میشه روی هر سفر و سختی ای روش حساب کرد... مگر بیدار بودن :-))


  • دکتر میم

سوال

۱۰
مرداد

یه لطفی بکنید، یه سوال ، یه کمک

توی شهرتون، منطقه تون، یا جایی که میشناسید، اگه درتاریخ خاصی در سال ، مراسم آیینی (فرهنگی، تاریخی، طبیعی، مذهبی،...) خاصی انجام میشه، توی کامنت بنویسید و یه توضیح کوتاه بدید.

مثل:

- جشن سده سالانه یزد

- مراسم های خاص محرم (نخل، چوبزنی، گل مالی،...)

- جشن شقایق دشت کالپوش

- بازی های محلی خاص و سالیانه

- جشن عشایر

- و...


ممنونم


+ سفری در راه است... پر از عکس و فیلم :-)


  • دکتر میم

ما عینکی ها ۱

۰۷
مرداد

رفتیم سینما، «ساعت پنج عصر» از مهران مدیری. 

بگذریم از فیلم مزخرفی که هیچی نداشت، نه قصه، نه بازی، نه دکور، نه خلاقیت و نه هیچ چیز دیگه. بگذریم از اینکه سکانسهای فیلم، در حد «نقطه چین» و «پاورچین» پانزده سال پیش هم نبود. بگذریم از اینکه از معدود فیلمهایی بود که میخواستم بعد از ۲۰ دقیقه از سالن برم بیرون به بهونه آب معدنی و چون نصف شب بود، همه جا بسته بود، حتی بوفه و فودکورت پردیس چارسو. بگذریم از مهران مدیری که فیلمش رو با باهوشی به جشنواره فجر نرسوند، چون میدونست نمایش در جشنواره بشدت باعث طرد شدنش و عدم فروش فیلمش در زمان اکران عمومی خواهد شد. و الان با حضور شبانه روزی خودش و عوامل در سالن های سینما، اکثر مردم رو فقط بابت دیدن موجود دوست داشتنی ای بنام مهران مدیری به سالن ها میکشونه! اما تا چند هفته؟!

من در هر صورت، هر چی هم از این فیلم، تعریف خوب و بد میشنیدم، برای دیدن فیلم میرفتم. برای دیدن اولین تجربه سینمایی مدیری.

و الان که ساعتها از دیدن فیلم میگذره بیشتر اعصابم خرده، نه از تماشای یه فیلم بی ارزش و بی قصه و مسخره!

از اینکه چرا از اینهمه آدمی که فیلمو دیده بودن، میپرسیدم فیلم چطور بود، با قیافه ای مشکوک و کج و معوج میگفتن، خوب بوداااا، یعنی بد نبودا، فیلمبرداریش خوب بود، بازی ها خوب بود، اما ایییی، ....

انگار اکثریت میخوان میانه ای رو داشته باشن که مورد هجمه قرار نگیرن که چرا گفتی بد بود؟!!! چرااااااا؟!

و بعد از اینکه دیشب این استوری رو گذاشتم، یهو موج موافقت ها با من بود که: آرررره ، خیلی فیلم مزخرفی بود! بد بود، چرا رفتی؟!!!!

نتیجه اینکه: مهران مدیری برای دوران پیری خود و قطع رابطه با سریال سازی در تلویزیون، ظاهرا بدنبال یه حرکت آلبالویی برای بستن بار خودش و خداحافظی با سینما بود. و طبق ضرب المثل آنکس که نداند و بداند که نداند... مدیری لنگان خرک خویش به منزل خواهد رساند.

ولی ما چرا اینقدر به همه چی از پشت عینک ها نگاه میکنیم؟!


  • دکتر میم

خاکشیر

۰۳
مرداد

مثل وقتی که توی استخر خلوت، به پشت روی آب خوابیدی و آروم داری میری و لذت میبری .... یهو روی آسمون بالای سرت، پیرمرد چاقی رو میبینی که با چشم بسته، شیرجه زده...!

+ پیرمرد چشم ما بود ⁦:-\⁩


  • دکتر میم