روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

و آینده

۲۷
شهریور

+ پیام دادن که، چطوری وقت میکنی اینهمه کارا رو انجام بدی و سفر بری و تاحالا اینهمه چیزو تجربه کردی؟!

میخواستم برنامه یه هفته زندگیمو اینجا بنویسم، پشیمون شدم. خلاصه ش اینه که با خواب و کار و سفر و فیلم و ورزش و... داریم زندگی میکنم :-) خوش میگذره.


+ دوستان نزدیک تر میدونن که این روزا کم پیدام. بشدت دارم کارامو میکنم که ایشالا مهر ماه عمل کنم و برم برای سه هفته استراحت مطلق... و بعدش ۴ تا ۵ ماه ریکاوری! شایدم اصلا پامو از زانو قطع کردم و فروختم، بجاش هم یه چوب بذارم و یه چشمم هم بفروشم و چشم بند بزارم و برم مثل ناخدا سیلور، دزد دریایی بشم :-)) کسی طوطی نداره بذارم روو شونه م؟ 


+ چندتا بار دارو یخچالی برامون اومده،، یکی از کارگرای انبار زنگ زده که، «دکتر سرم درد میکنه، توی اینا قرص سردرد هم پیدا میشه؟!»

قبل از اینکه خودشو بکشه، پشت تلفن بلایی سرش آوردم که سردرد یادش رفت :-|


+ داشت از مشکلات خدمتش میگفت... بعد پرسید، «آقا مواد مخدر آشنا نداری؟» 

وی سرش توو موبایل بود، گفت «آره، دارم، چی میخوای؟!!!!» 

گفت « بابا، میگم خدمت سربازی افتادم ستاد کل مواد مخدر فاتب ... میگم اونجا آشنا نداری؟ » :-))

وی سرشو از موبایل بیرون نیاورد و به کارش در مسیر خط افق ادامه داد...


+ میخوام قبل از هر پست دیگه ای، قول هایی که داده بودم رو بنویسم.

بعد از اون پست دارو، قول یه پست در مورد مخدرها دادم. 

یه پست درمورد فیلمهای ایرانی ،،، و بعد یه مجموعه پست درمورد ادیان و فرقه ها ، که این لعنتی طولانی ترین و گرونترین دوره های مطالعه م بوده و هست. دوتا کتابی که مجبور شدم این اواخر بخرم، نایاب بود و گرون برام تموم شد، با کلی هزینه مادی و معنوی! در حد تعداد زیادی از کتابهای کتابخونم :-/


+ راستی از آخرین اهدای خون تون چند ماه میگذره؟! پاشین.


  • دکتر میم

برای یک دوست

۲۳
شهریور

وقتی بود که مثل خر تا کمر توی گِل گیر کرده بودم، از رفت و آمد خسته و از ترس و ناراحتی و کار، له شده بودم، اما کاری نمیکردم، مونده بودم، صبر میکردم، بیقرار اما آروم و لمس بودم. خاله ساریتا میدید و هیچی نمیگفت. روزها میرفتم لب رودخونه و ساعتها مینشستم و شب دیر میومدم. 

وقتی خواستم از پیشش برم گفت «وقتی بوی گند میاد، تو نفستو حبس میکنی. اما بالاخره بعدش باید نفس عمیق تری بکشی... حالا موقع اون نفس عمیق، مهمه که اون بوی گند رفته باشه، یا تو رفته باشی... یا هیچکدوم. پاشو بچه ، اینطوری دیدنت سخته»


  • دکتر میم

آدرنالین

۲۰
شهریور

درسته که گاهی آدم مجبور میشه و لازمه شغلهایی داشته باشه که زیاد دوستش نداره! اما نباید هیچوقت دربندش بشه و بمحض اینکه موقعیت مالی و فکریش بوجود بیاد باید بریم بسمت زندگی کردن. یعنی کاری که باهاش زندگی کنیم.

مثلاً گفته بودم برای من که حتی پولدار نیستم، و کارای زیادی که دوست دارم، انجام میدم، اما پول و درآمد ِ یه شغل، در مرحله دوم انتخابم قرار داره. خیلی از پیشنهادایی که بهم میشه بخاطر اینکه هیجانی برام نداره، رد میکنم. حتی کاری رو که تقریباً دوست دارم و انجام میدم رو براش هیجان درست میکنم.

تا حدود یک ماه و نیم پیش به عنوان مشاور به یه گروه جذاب در جنت آباد دعوت شدم. قرار به همون یک جلسه بود... اما اتفاقات اون جلسه و حرفهایی که زده شد، اونقدر برای همه جذاب بود که کار به جلسات دوم و سوم در هفته های بعدی و تعریف یه پروژه مشترک کشیده شد.

گروهی با مدیریت (ب) استاد جالب دانشگاه علم و صنعت، از سرپرستان تیم طراحی و راهبردی اسنپ، محقق آینده پژوهی و واقعیت مجازی، که وسط جلسه، بلند بلند فکر میکنه! :-)) 

و خانوم (الف) ، خوشفکر و ایده پرداز ِ عاشق گربه، و متخصص UX (تجربهٔ کاربر در محیط های مختلف) 

و آقای (ع) ، بشدت دهه هفتادی، دیوونه و پرانرژی

و جالب اینکه نگین، همه اینا رو میشناسه :-))

این جلساتی که بخاطر مشغلهٔ من، هفته ای یکبار بود، حالا بخاطر انرژی فوق العاده ای که بابت انجام این پروژهٔ بشدت هیجان انگیز بوجود اومد، تبدیل به دو روز در هفته شده. راستش اولین باریه که بجای اینکه من برای کارم هیجان ایجاد بکنم، پروژه داره برای من هیجان ایجاد میکنه!

و اینکه... من به این راحتیا هیجان زده نمیشم :-) و قطعاً بعد از به عمل اومدن پروژه و گسترشش، همه مردم دچار این هیجان و تجربه جدید خواهند شد.

خواستم بگم... اتفاقات فوق العاده ای در راهه :-)


  • دکتر میم

بینی و بینش

۱۷
شهریور

تمام سالهایی که بشدت سعی میکرد ناراحتی ها و غصه ها و نفرت ها و خشم ها و خاطرات تلخ ِ "از دست دادن ها" و "از دست رفتن ها" رو کنار بذاره و تمام اسناد و اثراتشو پاک بکنه (و موفق هم شد) ... اما هیچوقت دست به استخوان شکسته بالای دماغش نزد.

گفتم : چرا؟ عملش ساده ست.

گفت : یه چیزایی هست که هر روز وقتی خودتو توی آینه میبینی، باید یادت بیاد! باید ببینی، که فراموش نکنی. بعضی دردها لازمه همیشه همرات باشن.


  • ۸ نظر
  • ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۱۷
  • دکتر میم

The best award goes to

۱۲
شهریور

جایزه بهترین پدر دنیا ... میرسد به...

بابای دوستم که از چکهای پسرش برداشته و ۱۵۰ میلیون چک داده به شهرداری، حالا برگشت خورده و شهرداری حکم جلب گرفته!

باباش هم به دوستم گفته، اشکال نداره، تو حالا برو توو (زندان) ،، من یه ماهه ردیفش میکنم و چک رو پاس میکنم که بیای بیرون :-))


جایزه بهترین خواهرزاده چهارساله ... میرسد به 

خواهرزاده چهار سالم (ریحانه) زنگ زده بهم و میگه رفتم یه دوربین خریدم که باهات بیام کوه بریم عکس بگیریم :-)) بهش میگم از کدوم دوربینا؟ میگه از اونایی که اون دورها رو میبینی. تازه عکسم میگیره، فقط من بلد نیستم D:

میندازمش توی کوله و میبرمش :-)


جایزه بهترین همراه و همسر ... میرسد به ...

همسر عزیز، که همیشه فیلم ترسناک میبینه و نمیترسه. چند شب پیش فیلم گذاشتیم، بهش گفتم :

- ترسناکه ها...

- اگه ترسناکه ، من نبینم، میترسم!

- من هستم بابا، خیالت راحت...

- چون تو هستی، میگم نبینم دیگه... :-|


و جایزه یکی از بهترین سوتی های سال ... میرسد به...

خودم، که دیشب اومدم دیدم یه نفر ماشینشو دوبل پارک کرده کنار ماشینم! کل ساختمونا و مغازه های اطرافو تخلیه کردیم و شهر رو بهم ریختیم تا اینکه بالاخره با کلی غرغر صاحب ماشین خلافکارو پیدا کردیم،،، ولی وقتی اومد ماشینشو جابجا بکنه،،، 

دیدم ماشین کناریش مال من نیست ... و ماشین پشت سریش مال منه... که مسیرش هم آزاد بود :-)))


  • دکتر میم

آب پاکی

۰۵
شهریور

بالاخره تنها دکتری که گفتن اگه یک درصد احتمال برگردوندن زانوت بدون عمل وجود داشته باشه، اون فقط میتونه برگردونه، رو دیشب دیدم.

با قد ۱۹۵ و وزن ۱۶۰ کیلو، منو گذاشت گوشه دیوار و درحالی که عکسای MRI مو نگاه میکرد و تلفنی با دکتر نوروزی صحبت میکرد، با خشم بهم گفت: راه میری؟؟؟!!!!! 

گفتم: آره دکتر،،، جون تو درد ندارم!

گفت: شاید تو حالیت نشه،، مگه هر کاری درد نداشته باشه باید انجام بدی؟! ACL زانوت کاملاً پاره ست!! (رباط صلیبی)

و من بودم که در اون لحظه سفر به «خالدنبی» ، «قله توچال» ، «کلکچال» ، و «قلعه موران» ، مثل نوار از جلوی چشمم رد میشد و لال شده بودم و اگه بهش میگفتم، احتمالاً چک ِ پشت و روو بود که از دکتر میخوردم.

.

خداروشکر خوبم ،، و بسرعت دارم برای عمل رباط صلیبی آماده میشم :-)


++ روز داروساز، دارو خور، داروفروشهای ناصرخسرو، داروسازهای زیرزمینی، قاچاقچیان دارو، موشهای بیچاره آزمایشگاهی، واردکننده های دارو، داروخونه ای ها و فروشنده های آرایشی بهداشتی که حس داروساز دارن و کلاً به همه دراگ بازهای عزیز مبارک :-)


  • دکتر میم

زوال

۰۳
شهریور

دیشب ، بیمارستان، وقتی رسیدم کنارش فکر کردم خوابه. از آشناهای قدیمی بود. تا نشستم که ببینم سرُم چی بهش وصله، برگشت...

اکثر قسمتهای صورت پیرمرد سوخته بود و مثل خمیر شده بود. پلکها از بین رفته بود. فقط یک چشم، کمی بینایی داشت. حرکت مردمکش رو از بین گوشتهای جمع شده دور چشمش میدیدم. قسمتی از بینی و گونه ها رفته بود... مسیر تنفسش در ناحیه گردن خمیر شده بود و پایینتر رو برای تنفس از طریق لوله سوراخ کرده بودن تا زنده بمونه. اما امروز مسیر تنفس عادیش با جراحی درست شده بود و بهتر بود. 

میخواست روی تخت جابجا بشه که باهام دست بده. گفتم راحت باش... و دستشو گرفتم.

- سید ، دستت دیگه چرا؟ 

- (با صدای ضعیف و خشدار) نمیدونم، فکر کنم جلوی صورتم بوده. یادم نیست چیشد!

...

دوتا از انگشتاش بسته بود و گوشت پشت دستش هم که کاملا جمع شده بود، با دستم حس کردم.

گفت «بهترم. خداروشکر. ولی آخه چرا؟ من نمیدونم؟ ...»

گفتم «سید ، همه چی رو میدونم، نباید زیاد حرف بزنی، برات خوب نیست...»

آروم شد ، خوابید.

خداروشکر سید بهتره... اما...

پیرمرد، قربانی حماقت یه پیرمرد دیگه شده بود. در روستا. لجبازی بر سر مسئله ای بسیار پیش پا افتاده... و... اسید پاشی!


  • دکتر میم