روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

روزنوشت های دکتر

آرامش ِ قبل طوفانم را برهم‌ نزنید... بگذارید ناخدا، اینبار هم کشتی را بسلامت بگذراند

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

«بعد از مدت زیادی جستجو با سینا پیداش کردیم، روستایی بیراهه، در ارتفاعات کوه و جنگل. محلی ها بهش میگفتن "زاو مینگ ژی" ، فکر کنم یه چیز توو مایه های پیر فرزانه. ظاهرا خیلی کم حرف میزد و خیلی آروم. اول سینا رفت، من بیست دقیقه بعد. سینا اشاره کرد که هیچی نگو. 

جملات و کلمات کوتاهی که به زور حرف میزد، اونقدر آروم بود که سینا مجبور بود گوششو نزدیک صورت پیرمرد ببره. چند جمله ای گفت که سینا آروم به من میگفت و هیچوقت یادم نمیره : «سکوت، سکوت، سکوت کنید... از سه نفر بسیار دوری کنید: اول از آدمی که باور و اعتقادش رو بی دلیل و تحقیق، ترک کرده! دوم از آدمی که با حرف زدن زیاد (نیش و کنایه و حرف تند و تیز) ، همنوعانش رو آزار میده! سوم از آدمی که تجربه های مشخص و زیان ده رو دوباره امتحان میکنه»

من مات ایستاده بودم. یهو برگشت رو به من چند ثانیه نگاه کرد و چیزی گفت! سینا گفت «میپرسه مسلمونی؟ » و اشاره کرد که جواب بده ،،، سر تکون دادم که آره ،،، سرش رو برگردوند و چیزی زمزمه کرد. سینا گفت: «میگه عرفان مسلمانان و نماز رو میشناسم. جالب و عجیبه»

بعد از حدود یک دقیقه سکوت، در حالیکه داشت چیزی میگفت، آروم روی زمین دراز کشید و خوابید! سینا سریع کاغذی درآورد و شروع کرد نوشتن... پیرمرد خوابید!! و ما خیلی آروم ، بیرون رفتیم. تا کیلومترها، هیچ حرفی نزدیم و احساس غرق شدگی داشتیم. تا یه جا نشستیم. کاغذ رو گرفتم و نگاه کردم... گفتم چیه؟ گفت همون که آخرش گفت. چند جمله از اوپانیشاد (قسمتی از کتابهای وداها ، از کهن ترین کتابهای تمدنهای آسیای شرق) 

این کاغذی که سینا نوشت، بعد از سالها دوباره پیدا شد! و پاره شده، یا سوخته، یا...

و معنیش: 

"نمایش آغاز هستی و جنجال پایان آن را بفهم تا بخود بیایی.

«آنوپا» مخلوطی است از ترس و جنگ و وحدت و یگانگی.

کشف حقیقت ِ درون انسان و یافتن راه‌ رهایی و رستگاری، از عبادت (بمعنی سکوت یا مراقبه یا ...) میگذرد.

رهایی در یقین (اعتقاد) است" 

»

  • دکتر میم

- کف جاده افتاده بود، گربه مرده بود... داشتم فکر میکردم ما آدمها خیلی بیشتر از گربه ها، کف جاده ها میمیریم ، اما فقط ماها رو جمعمون میکنن، اینا رو نه!


- ده روز پیش با یه کلاهبردار و یه قاضی و یه فئودال و یه بیکار رفتم شمال. رفتیم ارتفاعات کوه و جنگل. از معدود جاهای به گند کشیده نشده توسط زامبی های انسان نما. بکر و خلوت و ساکت. فقط روز سوم مه و بارون شدید و رعد و برق و شب توی جنگل و سیل شمال و گیر کردن و... :-)) خدا میدونه من سفرام امنه امنه ، فقط گاهی یه هیجانات کوچیکی پیش میاد. چند تا عکس توی اینستا گذاشتم.... فقط اینکه توی روستای سنتی و کم جمعیتی که بودیم، پیرمرد هیزم شکنی بود که با هم رفتیم که یه کم کنده های بزرگ رو تبر بزنیم و هیزم بیارم برای خونه. دلم توی خونه اون پیرمرد و پیرزن جا موند!!


- خدا بخواد اواخر هفته بعد، میریم سمت عراق. با ماشین خودمون. ماشین رو میبریم توی عراق. فک کنم سفر جالبی باشه :-) قبلاً زمان اربعین، نمیذاشتن ماشین ببری، از امسال میذارن. قرار بود حاجی باهامون بیاد، کلی دون پاشیده بودم که ببرمش، همونجا دفنش کنم ایشالا. نشد،، پیچوند. میگه هرجا تو بری سیل میاد :-))


- حدود یکسال منتظر یه عکس از یه دستنوشته بودم. هفته پیش پیداش کردیم... اتفاقات مرتبط بعدی هم باعث شد موضوع تکمیل تر بشه تا یه پست سه قسمتی بذارم ایشالا. سعی کنید خیلی درموردش فکر کنید. خیلی! و نه سطحی و در حد کلمات... آدمهای دخیل در این سه پست ، دنیای هزاران نفرو زیر و رو کردن!


- راستی ، اگه در شهرهای بزرگ و صنعتی هستین، احساسات عاشقانه تون رو زیر بارون نبرین. حالا درسته که حال میده و لذتبخش و عاشقانه ست، اما بارون شهرهای آلوده ، مخخخصصوووصا تهران، بارون نیست. اسیدیه که حتی سنگ بناها و رنگ ماشین و پارچه رو میپوسونه،، چه برسه به پوست و موی شما! مواظب باشین! .... یه بنده خدایی به کیوی حساسیت داشت، یه نفر که سید بود براش کیوی آورد و هی بزور گفت «بیا این کیوی رو بخور، این از دست سید شفاست...» ... خداروشکر معجزهٔ سید، با یه بیمارستان و دارو و آمپول حل شد :-) #واقعی


  • دکتر میم

هجوم

۱۰
مهر

+ این پست رو دوماه پیش نوشتم... و کامنت ها


+ مردمی که شیش سال پیش یادشون نمیاد که چطور سکه از دو میلیون ، یک شبه تا ۱.۳۰۰ پایین اومد و خیلیا سکته کردن،، و حالا باز رفتن دلار ۱۸ هزار تومنی خریدن به امید ۵۰ هزار تومن شدن! و الان دارن التماس میکنن که دلاراشون رو ۱۰ تومن بفروشن... چه انتظاری ازشون هست که تاریخ بخونن و...؟!


+ هرچند این اوضاع سقوط دلار، خوبه ، اما تا به ثبات نرسه ، بازم کاری پیش نمیره. اقتصاد از ثبات به نتیجه میرسه ، نه با سقوط یا صعود ارز. چه دلار ۸ تومن باشه، چه ۱۵ تومن. اما ثابت باشه. بعد کم کم درست میشه. الان اگه بانک مرکزی خوب عمل کنه قیمت رو روی حدود ۱۳ نگه میداره و اگه بتونه، پله ای میاره پایین، تا حدود ۱۰_۱۱ . اگه دلار ۱۸ تومنی حباب بود، دلار ۸_۹ تومنی هم حباب منفیه. منتظر باشیم تا ثبات ارز بیاد، بعد اصلاح و ثبات قیمت ها هم میاد. ایشالا


+ هجوم مردم برای فروش دلار و سکته ها و گریه ها، اصلا خوشحال کننده نیست که بعضیا براش ذوق میکنن. هرچند که باید درس بگیرن که احتمالا نمیگیرن. 


+ متاسفانه در روال صعودی ارز، قیمت اجناس بیشتر بالا میره، اما در موقع سقوط ارز، قیمت اجناس شاید نهایتا ۱۰ درصد بیاد پایین


+ چند روز پیش هم در صحبت با بعضی دوستان گفتم که دولت ، کاهش قیمت رو میذاره برای بعد از سفر روحانی به سازمان ملل!! 

حالا یهو افزایش قیمت نفت و بعد تسویه درصد زیادی از بدهی های دولت ... و بعد خبرهای مذاکره اروپا، و بعد فشار برای تصویب FATF !! و حالا سقوط ارز. این مملکت، همه چیزش به همه چیزش میاد. قانونی درمورد دلالی وجود نداره و صعودها و سقوط ها به هرچیزی ربط داره، جز قوانین منطقی... یه کم باهوش باشیم. وال استریت هم قوانین پشت پرده خودشو داره


+ پست کسب و کار رو میذارم برای هفته بعد، احتمالا بصورت پست صوتی.


  • دکتر میم

در کنار اوضاع آشفته اقتصادی، دغدغه ای که این روزها بشدت جای خالیش حس میشه و خیلی سخته درموردش نوشتن و حرف زدن، رفتار جمعی مردمه!

خودمون داریم چیکار میکنیم؟! این پست که چند روز قبل از انتخابات نوشتم رو یادتونه؟ این پست رو چی؟ 

شاید روزی ده بار به گوشم میخوره این روزا که : مسئولا که دارن میخورن، ما چی؟ 

بعد خود مردم دارن همدیگه رو میخورن! و فکر میکنن اگه خودشون مسئولیتی داشته باشن، عالی ان.

حقیقت اینه که رفتار آدمها رو از کارهای خیلی کوچیک و روزمره شون میشه تشخیص داد و با کارکردن های بزرگ تر مطابقت داد.

مسئول غذا توی هیئت، وقتی ده تا غذا برای آشناهای خودش میبره، هیچ فرقی با مسئولی که ده تا بچه شو میبره سر کار و حقوقهای نامتعارف میگیرن، نداره! هیچ فرقی. ... همینو بگیرین برین تا همه مواردی که در طول روز میبینیم. مردمی که انضباط شهری و قوانین ساده رو رعایت نمیکنن ، مردمی که با بچه و همسرشون رفتار درست رو بلد نیستن و حقوق و مرز احترام رو نمیشناسن. مردمی که توی کاسبیشون هیچ حق و حدودی رو رعایت نمیکنن، استادی که از تدریس و نمره دادنش به عنوان هر ابزاری استفاده میکنه ، اونی که میره فروشگاه و بیست بیست تا شونه تخم مرغ و روغن و رب و برنج میخره. اونی که تحت جوّ هر رسانه ای، هر شعاری میده... و همه اونایی که دیگه کتاب نمیخونن و ماه به ماه طبق شرایط محیط عوض میشن.

درد ِ طولانی ایه... اما چی میشه گفت؟

دیروز استوری گذاشته : «نظرات ما از پرسه زدن در شبکه های اجتماعی سرچشمه میگیرند، نه مطالعه کتابها. این تقلید از دانایی، در واقع الگوی جدید نادانی ست. (کارل گرینفلد) »

بهش میگم «من که قبلا میگفتم، میگفتی نه ، حالا "کارل" گفته، حرف درسته؟ الان داری چی مطالعه میکنی؟ » 

یکم نگاه کرد و خندید و گفت خفه شو...

حقیقت اینه که میگن: «انسان را در زیستن بشناس، نه در گفتن. در گفتار همه آراسته اند»


+ پست صبا 


  • دکتر میم

حال

۰۳
مهر

بگید ببینم چه پست هایی رو قول داده بودم درموردش بنویسم؟

- مکمل های دارویی

- فیلم های ایرانی

- کسب و کار در این اوضاع آشوب

-... هوم؟ دیگه؟


اینا رو سعی میکنم پشت سر هم بنویسم ، یا پست صوتی بذارم... و ... اینجا رو ببندم! شایدم بعضیاشو نوشتم... و اینکه هنوز نمیدونم آرشیو و کل وبلاگ رو پاک کنم؟ یا بذارم بمونه؟ هوم؟ :-


کلاً نمیرما،، هستم ، غیبتم هم طولانی نیست ایشالا... فقط یه کم فکر و اسباب کشی و آپدیت  :-) امیدوارم ورژن جدید دکتر در جای بهتر ، مفید و مرتب و خوب باشه. 

  • دکتر میم