روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روزنوشت های دکتر

کفارهٔ شرابخوری های بی حساب ... هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۵ مطلب با موضوع «نجات» ثبت شده است

مرز امراض

۱۰
خرداد

استراتژی خوب، اینه که, درد و مرضاتونو تقسیم بندی کنید، تا جایی که میشه، مدیریتش بکنید که با همدیگه پیش نیان!

تصور کن... مثلاً وقتی که دوره درمان دررفتگی زانو رو میگذرونی و هنوز نمیتونی درست مثل آدم، سر دستشویی بشینی، نباید بری دندونپزشکی و دندون عقل بکشی! چون ممکنه همون روز وسط کلی کار، از قضا، درگیر اسهال شدید و دل پیچه بشی و با زانو درد و به حالت نیم خیز، سر دستشویی باشی تا بتونی قضای حاجت بکنی، و جایی رو کثیف نکنی! اما میببنی بخاطر بی حسی نواحی دندون و گردن و درد شدید فک و حلق، راه ورود و خروج هوا هم‌بسته شده و نمیتومنی نفس بکشی!! اینجا معنی «نه راه پس، نه راه پیش» رو میفهمی.

تصورکردی؟.... من امروز درکش‌کردم 😀😐 البته دوتا چیز درک میکردم، دومیش خیلی علمی بود، بعد مفصل میگم.


- دوستان این روزها خداروشکر خوبم اما اصلاً حال فکری مرتبی ندارم. تمرکز و حواسم همه یه جاست. اگه جواب سوالاتتون یا کامنت خصوصیا یکی دو رو دیر شد، ببخشین.


- لای دعاهاتون، دعا کنید برای مدافعان حرم در سوریه


  • دکتر میم

آوُستا

۱۲
آذر

* اگه کامل شرح سفر رو بخونید، قطعاً فیلمها و عکسهای ضعیف و کم منو قبول میکنید. زیاد نتونستم دوربین دست بگیرم. سررد بود! 


حدود ۴۰۰ کیلومتر دورتر از تهران، از کله پزی «بهمن سگ پز» که بیرون اومدیم، آیدین گفت دکتر ماه صفر، ماه سنگینیه، صدقه دادی؟ گفتم آره، اما خدا حواسش به ما هست...

کارامونو کردیم، به خاطر ارادتم به بایزید، رفتیم سمت بسطام. آیدین اولین باری بود که میومد، زیاد هم کوه و جنگل نرفته بود، بردمش برای آرامش قبل از طوفان. طوفانی که خودمم فکرشو نمیکردم :-)

ساعت هفت صبح رسیدیم، از شانس ما یکی از محققان تاریخی مجموعه اونجا بود و کلی برامون چیزای جدید توضیح داد (احتیاج به یه پست جدا داره) ... استوری ای که اونجا گذاشتم

از بایزید:

نقل است که گفت: مردی در راه پیشم آمد. گفت: کجا می‌روی؟ گفتم: به حج. گفت: چه داری؟ گفتم: دویست درَم. گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو این است. گفت: چنان کردم و بازگشتم.

و چون کار او بلند شد (این خبر در شهر پیچید) سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی‌گنجید. حاصل هفت بارش از بسطام بیرون کردند. شیخ می‌گفت: چه مرا بیرون کنید؟

گفتند: تو مردی بد ای. تو را بیرون می‌کنیم.

شیخ می‌گفت: نیکا شهرا!که بدش من باشم.


بچه ها با دوتا ماشین رسیدن. ۵ نفری که تقریباً همشون طبیعت گرد حرفه ای بودن. سوار شدیم و راه افتادیم، به قصد آبشار. از بسطام و از جاده جنگل توسکستان حدود بیست کیلومتر رفتیم و وارد بیراهه شدیم و بسمت کوهستان رفتیم، بعد از کلی بحث سر دوراهی ها و حدود یک ساعت چرخیدن، به منطقه اقبالیه رسیدیم که دیگه ماشین نمیرفت. پیاده شدیم و راه افتادیم، انتظار هوای سردتری داشتیم، اما هوا عالی بود. آسمون صاف و آبی با یه آفتاب دل انگیز پاییزی. حدود یک ساعت که رفتیم، به اولین آب رسیدیم، از گرمای این دو سه روز، خیلی از برفا آب شده بود اما دور رودخونه برف و یخ بود. مسیر کنار رودخونه رو گرفتیم و رفتیم. حدود دو ساعت رفتیم، پیچ در پیچ و از بین کوهها. ته دره. رودخونه رو گم کردیم! هرچی گشتیم پیدا نشد! قطعاً بهترین مسیر بسمت آبشار، مسیر اومدن آب بود. اما پیدا نشد! گفتیم خب از کدوم ور بریم؟ همه یه نگاه بهم کردیم، ممد به محسن گفت از کجا بریم؟

ما به ممد نگاه کردیم و گفتیم مگه تو نیومدی؟

گفت من که اینو نیومدم، محسن اومده.

محسن یه نگاه اوسگولانه به مسیر کرد و گفت ... ها؟

اون لحظه تلخ یادم نمیره، لحظه ای که فهمیدیم هیشکی تا حالا این مسیرو نیومده و بدون شک گم شدیم! ساعتها از ماشینها دور شده بودیم و حالا حتی نمیدونستیم از چه راهی تا اینجا اومدیم! :-|

گفتیم جی پی اس ؟ همه گفتن خب مسیرو فکر کر کردیم بلدیم، جی پی اس نزدیم که!

خندیدیم، خنده مخلوط با ترس. چیکار کنیم؟ 

من یه سوت نجات داشتم (سوت بلندی که توی کوه و جنگل همراه میبری که وقتی گم شدی، بزنی و اعلام بکنی که کجایی بجهت نجات) قرار شد دو دسته بشیم و بچرخیم و هرکی آب پیدا کرد، سوت بزنه، یکی با سوت، یکی با سوت دستی!

رفتیم و از شانس، بعد از نیم ساعت آب رو پیدا کردیم، اونطرف یکی از کوهها. دوباره بهم ملحق شدیم رفتیم. کم کم سردتر شد و برف و یخ بیشتر، کاپشن ها پوشیده شد.

همه توی ذهنمون به این فکر میکردیم : چطوری برگردیم؟

رودخونه دیگه کاملا روش یخ بسته بود و برف. صدای آب از زیرش میومد. من اونجا یه هیجان و آدرنالین با حجم بیشتر از حتی پرش از ارتفاع حس کردم :-) قسمتهای زیادی رو مجبور بودیم از روی رودخونه رد بشیم! از روی یخی که صدای ترَک خوردنشو گاهی زیر پامون حس میکردیم :-)) (فیلم آخر پست)

خطی رد میشدیم، استرسش خیلی بالا بود، قشنگ بوی شکستن یخ و افتادن توی رودخونه میومد، بعضی جاها یخ سوراخ بود و ما رد شدن آب رو با شدت میدیدیم. سر رد شدن از یخها اونقدر میخندیدیم که وزنمون بیشتر هم میشد :-))

کم کم کلاه ها و دستکش ها و لباسهای اضافی رو پوشیدیم. دماسنج منفی پانزده رو نشون میداد.

آیدین تا مرز گریه رفته بود، اما پا به پامون میومد. بعداً میگفت فقط از روی ترس میومدم :-)

حدود ساعت ۲ و بالاخره بعد از چهار و نیم ساعت پیاده روی از پای ماشین، اولین آبشارو دیدیم. و بعدش دومی و اصلی. فوق العاده بود. آب از بالای کوه به چند قسمت تقسیم میشد و یخ زده بود.

گفتیم بشینیم چایی و ناهار بخوریم بعد بریم آبشارو از نزدیک ببینیم. آقا مهدی یکی از سران حزب اصلاحات همراهمون بود، سر ناهار هم کلی بحث سیاسی-طبیعی کردیم تا گرمتر بشیم، اما موندن همان و سردتر شدن همان. سرما کم کم داشت توی جونمون میرفت، دماسنج منفی هجده رو نشون میداد! به ممد گفتم زمستون سال ۸۴ پایین چشمه هفت رنگ و پل شهید هاشمی یادته؟ منفی سی و چهار یادته؟ دیگه منفی هجده واسه ما بازیه!

گفت آره، اما اولاً اونجا ماشین بود، و اون دما، دمای کولاک بود و دوماً اینکه اونجا گم نشده بودیم! :-|

باز یادمون افتاد که گم شدیم!

رفتیم پای آبشار، برای اینکه از یه قسمت سخت کنار کوه رد بشم و برم زیر آبشار، کاپشنم رو در آوردم. آیدین در بدر دنبال خورشید و آفتابی میگشت که نبود! (پانورامای کامل از بالای آبشار)

گفته بودم که هر قله یا مسیر سختی رو که فتح میکنم، یه سنگ یادگاری برمیدارم؟ برداشتم.

عکس و فیلمامون که تموم شد، اومدیم حرکت بکنیم، محسن میگفت «میدونین این آبشارو بچه های هیئت کوهنوردی هم ندیده بودن؟! ازشون که میپرسیدم، خیلیا تا نیمه راه و کلبه اقبال اومدن! همه فقط شنیده بودن! میگفتن قدیما چند نفر اومده بودن! بریم حالا اسممونو ثبت کنیم»

گفتم تو دعا کن زنده برگردیم، من خودم خبرنگار میارم که باهات مصاحبه بکنه!

راه افتادیم. مسیر برگشت همیشه سختتره، خستگی، سررما، یخ، برف، خورشید در حال غروب!

اومدیم و اومدیم... اونقدر که دیگه هیچ نشونه ای از مسیر اومدنمون رو پیدا نکردیم! اونقدر پایین دره بودیم که خورشید و مسیر غروب هم مشخص نبود! باد سرد داشت بیشتر میشد. جی پی اس کارایی نداشت! باید میفهمیدیم ماشین کجاست؟! پاها و دستها جون نداشت. دو ساعت دیگه کامل تاریک میشد. تلفنهای ضروری امداد و نجات رو تست کردیم، اونم نشد!!

تنها راهی که به ذهنمون رسید این بود که یه نفر بره بالای کوه و قبل از تاریکی، اطراف رو ببینه. همیشه حسین توی سفرها از همه کوچکتر بود و کارای سخت رو مینداختم گردن اون. اما حسین که نبود. لذا قرعه کار بنام من ِ دیوانه زدند... رفتنم تا قله با اون حال و سرما، کمتر از یک ساعت طول کشید، قرار بود با سوت علامت بدم، چند تا قطعات ملودیک با هم تمرین کردیم و برای هرکدومش یه معنی گذاشتیم. قرار شد توی بدترین حالت اگه راهی نبود، اون بالا اگه آنتن موبایل اومد، به هلال احمر و امداد و نجات کوهستان زنگ بزنم!

رسیدم بالا، دستام داشت سیاه میشد. و نوک دماغم! اما از نمایی که دیدم، خوشحال شدم :) بچه ها پایین آتیش درست کرده بودن. ته مسیرو دیدم، یه راه نامطمئن هم پیدا کردم برای رسیدن به اونور دره و احتمالا نزدیک ماشینها. با سوت بهشون فهموندم که یه قسمتی رو بیان بالا منم برم پایینتر، از توی دامنه ادامه بدیم. اینکارو کردیم، وسطای دامنه، روی برفها رد پای کبک دیدیم. همزمان رد کبک میزدیم و میرفتیم، دیدیم اینطوری نمیشه، داره شب میشه، اگه ما کبک بخوایم، خودمون احتمالاً شبانه خوراک خرس و پلنگ میشیم :-)) (حیوانات منطقه: خرس، پلنگ، قوچ، کل)

سریعتر رفتیم. آخرین نور آفتاب که هنوز بود، از دور برق فلز ماشین ها رو دیدیم... نور امید بود :-) اما لامصب مثل سراب بود! یک ساعت طول کشید تا به ماشینها رسیدیم.

ساعت حدود ۷ ، تاریک، سرمازده، دست و پای لمس.

تا افتادیم توی ماشین، آیدین یه پتو کشید روی سرش و خوابش برد. دلم براش میسوخت. قرار بود فقط ببرمش آبشار یخی ببینه :-) یه کم که رفتیم، یهو بیدار شد و گفت «دایی، ارزششو داشت... راستی، راس گفتیا، خدا حواسش بهمون هست»


* فیلمهای تیکه تیکه ای رو که بدون هدف گرفتیم، همینطوری سرهم کردم. بدک نشد. کلاً یه تصویر از مسیر و آبشار میده. سعی میکنم از سفر بعدی مستندهای بهتری بسازم :) (دانلود با حجم 60 مگابایت)  (برای دانلود، کلیک راست روی لینک و Save link as بزنید)


  • دکتر میم

اینکه اپیزود دوم از قسمت نجات ۲ اینقدر فاصله افتاد، داشتم دنبال این عکس قدیمیم میگشتم توی کلاسهای نجات غریق هلال احمر عکس گرفته بودم.

حتی اگه خودتون توی آب نمیرین، خوبه که اینو توی گوشی یا کامپیوترتون نگهدارین و بلد باشین. یه بار در زندگی اگه بدردتون بخوره، خیلیه!

(برای بزرگتر دیدن، روی عکس کلیک کنید)


نکته ای که باقی میمونه برای کسانی که میرن توی آب تا کسی رو بیرون بکشن، اینه که، اصلاً عجله نکنید. کسی که در حال غرق شدنه به این زودیا از دست نمیره،،، سعی کنید از پشت سر به غریق نزدیک بشین. غریق از روی استرس و ترس، به هر چیزی چنگ میزنه و مثل مار دور شما میپیچه و شما رو با خودش پایین میکشه. پس یادتون باشه:

- از پشت نزدیک بشین.

- از پشت، دست رو زیر گردنش بندازین و بکشینش به سمت ساحل اما حواستون باشه، طوری بگیرید که از فشار شما خفه نشه :-)

- حتی میتونید موهاشو بگیرید و دنبال خودتون بکشیدش که دردش بیاد و قدرت و دست و پا زدن نداشته باشه.

- اگه غریق هنوز سرحاله، ترجیح اینه که وقتی نزدیکش شدید، چنان ضربه ای بهش بزنید که شل بشه، فلج بشه و در اختیار شما قرار بگیره. :-) اگه بعداً اعتراض کرد، بگین دکتر گفت :-)

- بازم میگم، غریق به شما میچسبه و نمیتونید کاری بکنید، و باهم غرق میشید. پس این ضربه محکم به اونایی که خیلی دست و پا میزنن، خیلی مهمه!

- و اینکه اگه فاصله تا ساحل زیاده و به غریق تسلط پیدا کردین، از همون مسیر برگشت بسمت ساحل، عملیات نجات و احیا و خالی کردن آب از ریه ها رو شروع کنید.


+ باشد که رستگار شوید.

+ بعداً در ادامه میرم سمت «نجات در کوه و جنگل»


  • دکتر میم

چندتا نکته و تجربه: اول همه نکته ها یه «خدای نکرده» اضافه کنید، که بعداً گیر ندید و بهم بگید «زبونتو گاز بگیر» :-)


۱. یک دلیل عمده غرق شدنه نابلد ها، حرکت شنها زیر پا و تغییر ناگهانی عمق دریاست که خیلی سریع اتفاق میوفته و اگه تمرکز نداشته باشید و از شانس گندتون در مسیر برگشت موج باشید و کسی دور و اطرافتون نباشه، به لقاا... میپیوندید.

۲. دلیل دیگه غرق شدن مخصوصاً شناگرها، خسته شدنه! شنا توی آب دریا چند برابر استخر خسته کننده تره! بخاطر املاح زیاد و موج و عدم کنترل مسیر درست. بعضیا که فکر میکنن چون شنا بلدن و با همین بیفکری کمی جلوتر میرن، اما یهو از نفس میوفتن و شیوه های استراحت کردن وسط دریا و شروع دوباره هم بلد نیستن. بخاطر همین متاسفانه بیشتر و بیشتر تلاش میکنن و خسته و کوفته از پیش ما پر میکشن!

۳. دیدید لب ساحل هر چند ده متر، یه سری موج منظم میزنه، فکر نکنید که این موجها و حجم آب فقط بسمت ساحل میاد! اینا بالاخره از یه جایی بسمت دریا برمیگردن و قدرت خوبی هم برای کندن و بردن دارن. محل برگشت، معمولاً بین همین موجهاست. لبه های ابتدایی و انتهایی قوس موجها. حواستون به این موجها باشه. اینها هم شنهای آزاد کف ابتدای ساحل رو میبرن، هم جون آدمها رو...

۴. به دلیل اینکه کسی نتونسته از شخص غرق شده بپرسه که «دوست من، چرا شما غرق شدی؟!» ، این مورد رو خیلیا نشنیدن و باورشون نمیشه! مورد مهم بعدی گم شدنه!!  

درصد شیب کره زمین در حالت عادی طوریه که اگه شما توی یه بیابون صاف و بدون مانع ایستاده باشید، تا حدود ۴ کیلومتر اطرافتون رو میبینید. حالا اگه سرتون رو نزدیک زمین بیارید، این فاصله میدون دید شما به خیلی کمتر از صد متر میرسه! و حالا این عددها بخاطر فشار و سطح محدب آب و موجها، کمتره.

معنیش اینه که شناگری که از ساحل کمی دور میشه، و چون درحال شناست، فقط سرش روی آبه، یهو دور خودش میچرخه و میبینه که ساحل دیده نمیشه! و به علت حریم ساحلی در یه سری جاها ساختمون بلندی هم دیده نمیشه و بخاطر صدای آب و امواج، صدایی از ساحل هم نمیاد!! در این حالت شناگر گم شده و هیچی بجز آب اطرافش نمیبینه! و حتی نمیدونه به کدوم طرف شنا بکنه! ترس گم شدن، غرق شدن، یا مسیر برعکس رو رفتن و توهم ، اکثر شناگرهای نابلد رو در این حالت سکته میده! باور کنید، خیلیا قبل از غرق شدن، سکته میکنن! حسش مثل گم شدن توی فضاست. (فیلم Gravity)

یادتونه پست قبلی درمورد کنترل استرس و تمرکز و تلاش برای بقا توی استخرهای آبیاری گفتم؟! :-) فکر کنید توی همچین موقعیتی و اگه شانس هم نداشته باشید که قایق یا جت اسکی ای شما رو ببینه، باید هم انرژی رو مدیریت کرد و هم از روی آسمون و جای خورشید و یا ستاره ها جهتیابی کرد!

من فقط یه بار، حواسم نبود و توی همچین موقعیتی قرار گرفتم! واقعاً ترسناکه! ولی خیلی اتفاقی و شانسی، قبل از اینکه کار به خورشید و ماه بکشه، مسیر رو پیدا کردم. خیلی شانس آوردم! از اونجا بود که دیگه اون آدم سابق نشدم :-)

+ راستی، غروب به بعد توی دریا نرین!


  • دکتر میم

من شنا رو توی دریاچه ها و رودخونه ها و استخرهای عمیق آبیاری توی باغهای روستامون یاد گرفتم :-) به شیوه کاملاً بدوی! مثلاً پرتمون میکردن توی رودخونه، یا استخر ۳, ۴ متریه باغ، میگفتن شنا کن بیا لب استخر! بخاطر همین از همون بچگی، همیشه توی آب، بجز تمرکز و فکر برای شنا کردن، به فکر تلاش برای بقا بودیم :-))

سال ۸۶ توی اون دو سه ماهی که با چندتا از دوستان، بابلسر بودیم، صبح تا غروب کار و درس داشتیم، غروب میومدیم غذا بار میزاشتیم و آخر شب میرفتیم توی دریا. یه شب یه بنده خدایی اومد و گفت خطرناکه و... از این حرفا!

ما هم گفتیم ای بابا، ما خودمونیم اینکاره ایم و... از اون حرفا!

گفت اگه خیلی ادعاتون میشه، فردا بیاین غریق نجات ساحلی هلال احمر، داره یه دوره یک ماهه برگزار میکنه برای غریق نجات ساحلی، البته اول تست میگیریم ازتون، باید در یه حدی باشین.

خلاصه که ما رفتیم و دونفرمون تست دادیم و دوره رو گذروندیم و فهمیدیم که "این حرفا" ، خیلی بهتر و باقاعده تر از "اون حرفا" بود! و اینکه چرا حتی شناگرهای خوب توی دریا غرق میشن!

آخرین نکتهٔ این پیش-پست اینکه، شنا در آب شور در هر شرایطی از شنا در استخر بهتر و مفیدتره. البته اگه مراقب غرق شدن باشید و در محل شنا، لکه نفتی هم ایجاد نشده باشه. الان، چون کُلُر صنعتی گرون شده (با اینکه خودش هم خیلی خیلی بده) ، اکثر استخرها از ضدعفونی کننده های سطح پایین و سمی برای آب استخرها استفاده میکنن و آب استخرها، چند سال به چند سال عوض میشه (ظاهراً باید سالی یکبار عوض بشه) ،، بلایی که طی چند سال بر سر چشم و گوش و دماغ و مابقی حفره هاتون میاره، غیرقابل تصوره!! 

و به همون اندازه، آب شور دریا، برخورد موج، شن، آفتاب به اندازه کافی، حتی لجنهای سبز توی آب ساحل و... برای آدمها مفیدن!

البته اگه مثل گربه از آب بدتون نمیاد، میدونید که نمیشه بیخیال لذت شنا و استخر شد. حداقل استخرهای بهتر و مطمئن تر.


  • دکتر میم