روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

روزنوشت های دکتر

به هیچ آیینه ای باج نمیدهم، که دست به تصویرم ببرد. من این چروک ها را... مفت بدست نیاورده ام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

و قلعه موران

جمعه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۴۳ ق.ظ

+ عکس ها رو تک تک و روی صفحه هر چه بزرگتر ببینید و از دست ندید.

+ این هفته خیلی درگیر بودم. دیر شد یه کم. چند فیلم هم هست که توی پست کوتاه بعدی میذارم براتون.

+ بخاطر طولانی بودن، خیلی از حواشی رو حذف کردم :)) ایشالا یه روزی بفهمین و بخندین :))

+ عکس ها واترمارک نداره، کپی رایت خوبه. درهرصورت علی برکت الله

+ بنظرتون از آخرین عکس پست، میشه گذشت؟


به جز آب جوش توی فلاسک که نمیدونستیم چقدره، دیگه آب نداشتیم. هوا تاریک شده بود، خسته بودیم، مسیر سختی رو گذروندیم تا به قله رسیدیم. حدود دو سه ساعت بود که قسمت زیادی از مساحت سطح قله (که بهش میگفتن کاسه) رو دنبال چشمه گشتیم، اما پیدا نکردیم. (این عکس ثبت GPS فقط قسمتی از مسیره که رفتیم و رکورد دستگاه روشن بود) به جز ما سه نفر، هیچکس بالای قله نبود! و الان هم میدونستیم دیگه کسی نخواهد اومد!

با این آب، به فردا و پایین قله نمیرسیدیم!! آنتن موبایل هم که... :-/

داشتیم فکر میکردیم، حل ِ بحران آب! توهم زده بودیم، چند بار توی گشت و گذارمون صدای آب میشنیدیم و خوشحال دقت میکردیم... اما صدای باد بود، یا برگها!

نشستم کنار یه چاله خیلی کوچیک، که توش به اندازه یه لیتر آب گل آلود بارون دوروز قبل جمع شده بود. حاجی رفت پشت تپه ، جهت دستشویی.

داشتم فکر میکردم خوب شد به حرف خیلیا گوش ندادم که بار اول بیارمشون اینجا! درسته که بار اول همیشه یه چیز دیگه ست،، اما خب...

همسر که منو الان تشنه تشنه کشته بود! :-) امیر ، آیدین و مهدی، که میگفتن حالا تو برو و بیا، اگه زنده موندی، ما میایم :-)

نارخاتون که دوست داشت بیاد و نشد و نمیذاشتیم اصلا که بیاد، میگفت منم عضو همون تیم کوهنوردیماااا :-) ... اگه بود، احتمالاً الان میگفت کِی به چشمه میرسیم؟ حاجی میگفت ۲۰ دقیقه دیگه :-))

داشتم فکر میکردم که آب گل آلود توی این چاله رو ببریم تا ته نشین بشه، بعد بجوشونیم... حداقل به پایین میرسیم. اما در حقیقت، دو دقیقه بعد بود که مطمئن شدم واقعا بحران آب، ذهن هردومون (من و حاجی) رو مشغول کرده و بشدت باید نگران باشیم! اونجایی که حاجی با تفکر عمیق از پشت تپه اومد سمتم و گفت: « دکتر.... اگه ادرار رو بجوشونیم، چیز قابل خوردنی میمونه که بخوریم و...؟؟!!! » ... نکته مهم بعدش اینکه، من اصلا نخندیدم!! به این پیشنهاد فکر کردم...!


«هفت ساعت قبل»


دیگه تعریف نکنم که حاجی قرار بود مستند این سفر رو بسازه و کامل فیلم بگیره و... و نگم که اولین فیلمی که گرفت تهران موقع حرکت بود،، و دومیش، پای کوه!! (عکس دو ) بین این دوتا و این مدت هم اصلا فکر نکنین که خواب بود! :-)

با حاجی و دوستم، ماشین رو گذاشتیم روستای «پاقلعه» و با کلی کوله و وسایل چسبیده بهش، راه افتادیم. ساعت حدود سه بود، خیلی گرم!

راه-بلدمون بخاطر دیسک کمر نتونست باهامون بیاد! و بما روحیه و اطمینان داد که «شما میتونین برین. راهو پیدا میکنین، اگه مشکلی بود،تماس بگیرین»

البته ماهم گفتیم چون پنجشنبه ست، حتما کوهنوردا و تیم هایی هستن که درحال صعود ببینیمشون و ازشون بپرسیم.

حدود ساعت ۴ به اول مسیر جنگلی پای کوه رسیدیم. از همینجا شیب به طرز عجیبی زیاد میشد. اوایل مسیر کمی پاکوب و مشخص بود. بخاطر بارون دوروز قبل، زمین گل بود. چند گروه پایین روستا و کوه بهمون تاکید کردن که نمیتونید برسید به بالا! به یه گروه گردشگری دیگه رسیدیم که دست خالی داشتن بسمت پایین جنگل میرفتن و کلی غر غر میکردن از سختی راه! مرد و زن و دختر و پسر و ... به ما که رسیدن، همه با نگاه به کوله هامون و ساعت حرکتمون بسمت بالا، با تعجب گفتن کجا میرین؟! گفتیم بالا، که بخوابیم!

به لیدرشون گفتم توی راه چشمه هست؟! گفت نه، فقط بالا چشمه ست. 

پرسیدم چشمه کجاست دقیقا؟! 

یهو چشماش گرد شد و گفت لیدرتون کیه؟!! 

حاجی به من اشاره کرد و ....

طرف پرسید چند بار رفتی؟

همه خندیدیم و گفتم هیچی... 

طرف گفت دیوونه این؟ راه گم شده. مسیر مشخص نیست، صخره ها لیزه. اینا رو (اشاره به گروهش) اینجاها چرخوندم، پدرشون در اومده تازه با دست خالی! شما با این کوله ها عمرا برسین!

حاجی در گوشم گفت «دکتر ، این یارو مارو با این گروه سوسول خودش مقایسه کرده»

چند تا دختر و پسر گروه هم رسیدن و شروع کردن که «نرین، کجا میخواین برین، خیلی بدجوره، تازه قراره بارون و رعد و برق بشه، میمیرین، گم میشین، و...»

سعی کردم تا جایی میتونم محترمانه بگم ، و گفتم «والا من اگه میخواستم به حرف چهار نفر مثل شماها توجه کنم، تا الان هیچ جا نرفته بودم»

راه افتادیم... لیدر اونا به گروهش گفت «اینا کله خر تر از این حرفان»

راست میگفت، ما کله خر تر از این حرفا بودیم که به حرف چند گروه، این سفر رو کنسل کنیم! البته به همون اندازه هم با فکر عمل میکردیم. مجهز بودیم، نقشه خونی و مسیریابی بلد بودیم و از همه مهمتر، بارها و بارها تجربه مسیرهای جدید و عجیب و بی نشون رو تجربه کرده بودیم :-)

خلاصه بگم، بعد از اون، طی سه ساعتی که طول کشید و موفق شدیم قله رو فتح کنیم، در اون مسیر زیبا ، چند بار گم شدیم، سر چند راهی ها گیر کردیم، با کلی تحلیل از نوع جنگل و صخره ها و درختها، نقشه رو تحلیل کردیم، مسیر پر شیب و گلی و بارونی و بعدش اواخر مسیر صخره هایی که باید دست به سنگ میشدیم رو گذروندیم.

ساعت ۷ عصر ، لذت فتح بام قلعه موران، بخاطر گذشتن از همه ناامیدی هایی که توی راه بهمون میدادن، چند برابر شده بود! :-)
بالاخره رسیدیم... هرچند سخت... مه بود ... از دیواره شمال غربی وارد شدیم. تک درخت، ظاهرا سالها منتظرم بوده :) دشت و دیواره های صخره ای دورش، عظیم و اعجاب آور بود. حقیقتاً داخل کاسه، فضای عجیبی داشت، حتی عجیب تر با ابهت تر از نمای شگفت آور بیرونی کوه! به حاجی میگفتم حس میکنم اینجا یه غول سنگی بزرگ داره، خوابه، احتمالاً بیدارش میکنیم و لهمون میکنه :-))
تلاشمون برای پیدا کردن چشمه رو شروع کردیم. حدس میزدیم در مسیر و بالای قله، کوهنوردای دیگه رو ببینیم و ازشون بپرسیم! اما مطلقاً هیییچکس نبود! و با توجه به هوا که داشت تاریک میشد، کسی دیگه نمیومد!
تا ساعت حدود ۸ گشتیم، نبود! نگرانی از بحران آب کم کم شروع شد. بخاطر ابرهای سیاهی که بود و احتمال رعد و برق و اینکه ما باکیفیت ترین رسانای بالای قله بودیم، یه چهارچوب پیدا کردیم که چهارتا تخته به عنوان سقف داشت و قدیم به عنوان استراحتگاه چوپانان استفاده میشده، زیرش چادر رو برقرار کردیم و دوباره با حاجی رفتیم دنبال آب.
تاریک شد، دوباره ادامه دادیم و پیدا نشدن آب و... تا حاجی رفت دستشویی و... :|
خب... رفتیم سراغ فکرهای بعدی، ساعت ۲۳ شد. تصمیم گرفتیم آب داخل فلاسک که فقط حدود نیم لیتر بود، و کمی آب گل آلود جمع کنیم و بمحض زدن شفق صبحگاهی راه بیوفتیم. با اینکه حیف بود، اما حداقل احتمالا ً زنده میرسیدیم پایین.
سررد شد، خیلی سرد. ساعت ۲۴ بود و داشتیم چراغها و وسایل رو میچیدیم... یهو یه نفر گفت سلام ... خسته نباشین!
با تعجب برگشتیم،، دیدیم دونفر کوهنورد با کلی وسیله کنارمونن! ما خوشحال ، احوالپرسی کردیم و اونا گفتن که ما اصلا قرار نبود بیایم، یهو ساعت ۸ شب تصمیم گرفتیم و اومدیم اون پایین و چراغهای شما رو دیدیم...
ما فقط پرسیدیم چشمه کجاست؟ ااااب؟!!!!
گفتن اوناها، همون پایین، زیر خط سفید سنگی :-))
عیش مون کامل شد :))) دوستای عزیزمون از کوهنوردای محلی همونجا بودن که کف قلعه موران رو حفظ بودن و سالها اینجا برای خواب اومده بودن. کنارمون چادر زدن و شام رو برپا کردیم. ما سوپ درست کردیم و اونا کنسرو لوبیا داشتن. ساعت حدود یک شب رفتیم و از چشمه خنک و دوستداشتنی آب آوردیم :-)
حاجی و دوستم از خستگی خوابیدن و من که نمیتونستم نمای شب و ستاره ها رو از دست بدم، شروع کردم به عکاسی... چایی گذاشتیم کنار آتیش و نشستیم به تماشا و صحبت با دو دوست کوهنورد. جا داره بازم بگم چیزی که نمیشه تعریف کرد و نمیشه با عکس و فیلم دید رو، درک کردم. حدود ساعت ۴:۳۰ شفق زد، علی، دوست کوهنوردمون گفت تا من آبجوش جدید بزارم تو برو سمت شرق و طلوع رو ببین. رفتم، ساکت و خنک و تنها... قابل تعریف نیست، از تیغه شرقی ، برکه و دشت کاسه اول تمام نیمه شرقی رو گشتم و برگشتم دم چادر، ساعت ۶:۳۰ صبح شد، شروع کردم بیدار کردن خابالوها. یه ضرب المثلی در مورد حاجی هست که میگه «حاج مهدی هیچ وقت بیدار نمیشه، فقط از یه خواب به خواب دیگه منتقل میشه» 
حاجی بین این انتقال پاشد و برامون صبحونه درست کرد و دوباره خوابید! :-))
با دوستای جدید راه افتادیم که نیمه سمت غرب قله رو بچرخیم، مشخصاً بدون حتی یک متر راه اضافه و کاملاً مسلط به مسیر D:
روی قله، اسب های وحشی زندگی میکنن که آثارشون رو روی زمین پیدا کردیم، داغ هم بود :-)) اما هر چی گشتیم نتونستیم پیداشون کنیم!
لبه تیغه جنوبی، عالی بود. دوستای محلی جاهای خیلی خوبی رو بلد بودن. (توو این عکس منو دیدین؟ :) ) از سمت جنگلی رفتیم و کل سمت غرب و جنگل افرا و بلوط رو گشتیم، برکه غربی و چشمه و دشتهای پایین و... برگشتیم. حدود ۴ ، ۵ ساعت طول کشید. ساعت ۱۲ اومدیم و استراحت کوتاهی کردیم و جمع کردیم آب برداشتیم :-)) و ساعت ۱:۳۰ ظهر حرکت کردیم سمت پایین. طبق رسم خودم، سنگ قله قلعه موران رو برداشتم و مسیر رو با یه راهنمای عالی و بدون انحراف برگشتیم. هرچند که صخره ها و شیب زیاد، فشار زیادی به زانوم میاورد، اما رسیدیم روی زمین، سالم و سلامت و خوشحال، از این سفر بیادموندنی و شب مانی در سطح قله سه میلیون متر مربعی و رصد کامل اون، بدون اینکه مجبور شیم مایعی غیر از آب بخوریم :-)) خداروشکر.
به قلعه موران گفتم، دیگه راهتو بلدم، جای چشمه هم بلدم. پاییز برمیگردم، سه شب میمونم ، با فیلمبرداری کوادکوپتر و جنگل های زرد و نارنجی...

  • ۹۶/۰۵/۲۰
  • دکتر میم

نظرات (۳۴)

حاجی از خوابی به خواب دیگه منتقل میشه:)) بهترین توصیفه واسش...
پاییز و بریم... بلیط کنسرت عدنان هم با من😂 
پاسخ:
:-)))
پاییز کجا بریم خانوم محترم؟! پاییز جایی نمیشه رفت با این هوا.
  • ماهی کوچولو
  • همیشه به گردش باشین 
    خوبه اون دو تا محلیا اومدن و گرنه سال دیگه سوژه ماه عسل میشدین برای ابتکارهاتون واسه آب :)) 
    پاسخ:
    حالا با احسان علیخانی صحبت کردم برای پاییز میخوام یه گروه ببرم و یه سوژه ناب براش آماده کنم :-)
    فعلا سر تعداد کشته ها و نوع مرگشون در حال بحثیم :-))
    ساعت چار صبه من یکم خستم :/ این همون پستا و استوری هاس که دیدیم دیگه ایشالا که بعدا سر وق با حوصله ببینیم؟! برم لالا پس:|

    + عکس آخر چن روزه منو مرده:))
    پاسخ:
    :-)
    آره بعضیاش توو استوریا بود فقط
    اولاً تشکر می‌کنم بابت آپلود این همه عکس و خسته نباشید می‌گم و دوباره تشکر می‌کنم و
    ثانیاً اینکه از اونجایی که نمی‌دونستم موران کجاست، تو گوگل زدم موران و دیدم نوشته از جاذبه‌های گردشگری شهرستان رامیان. حالا باس می‌رفتم دنبال رامیان ببینم اون کجاست :))) خلاصه الان من در جنگل‌های شمال، از این قلعه به اون قلعه و از این روستا به اون روستا گیر افتادم :دی
    ثالثاً خیلی دلم برای خودم می‌سوزه که بیشتر از یه ساعت نمی‌تونم توی طبیعت دووم بیارم. می‌ترسم ماری چیزی نیشم بزنه یا ببری پلنگی تیکه تیکه‌ام کنه. انقدر می‌گم برگردیم خونه که سری بعد هیشکی منو نمی‌بره :( اولین و آخرین بارم با بچه‌های دانشگاه رفتیم کویر که خب اگه بمیرم و دوباره از اول متولد شم دیگه نمی‌رم :))
    پاسخ:
    عه، راس میگی، من حواسم نبود، چون توی پستای قبل درموردش نوشته بودم، فکر کردم میدونید
    :-))
    سلام دستتون درد نکنه عالی بود کلی لذت بردم
      ویه نکته شما گفتین  مسیر گلی و بارونی بود  ولی کفشاتون 
    خیلی تمیز بود  نکنه حاجی شما رو کول کرده بود 
     به هرحال آرزومیکنم این سفر نصیب منم بشه
    پاسخ:
    آره حتما حاجی کول کرده بود :-))
    مسیر جاهایی که سنگ و شن میشد ، کفشها پاک میشد ، اما گل باتلاقی که نبود
    عالی بود! هم اینجا هم اینستا!
    و خوشحالم جز آب مجبور نشدید نوشیدنی دیگه ای بخورید:))
    پاسخ:
    :-))
    تصاویر عالیییییییی
    دست حاجیم درد نکنه با مستندی که توی خواب ساخت :-D
    دکتر آخری چرا واترمارک داشت؟


    پاسخ:
    فیلم زیاد گرفتیم... و حاجی حتما مستند خواهد ساخت و حتما دیدنی میشه
    عکس آخری رو چند جا ازم خواستن، من با واترمارک داشتم، همینو گذاشتم، اگه خواستی، بگو بدون واترمارک و بزرگشو برات بفرستم
    اینکه چیزی از مستند و فیلم حاجی نگفتین به این معنیه دیگه فیلمی نگرفتن؟
    پاسخ:
    چرا چرا کلی فیلم گرفتیم ، هم من هم حاجی، مستند ایشالا میاد، خیلی هم باید جالب باشه :-)
    @شباهنگ
    تو زندگیم داری با این اوضاع طبیعت ندوستیت؟ اصن میدونی لذت یعنی چی؟!:دی

    پاسخ:
    شباهنگ طبیعتو دوست داره ولی درحد همین عکس دیدن :-)
  • ماهی کوچولو
  • پاییز خواستین برین منم ببرین :دی فقط لطفا دردناک نمیرم :دی 
    پاسخ:
    حقیقتش من اونجا خانوم برای دوشب موندن نمیبرم :-) دلم نمیاد، مرگش سخت و دردناکه.
    ایشالا تابستون بعدی
    خوش به حالتون.خوش به حالتون.خوش به حالتون...
    پاسخ:
    :-)
    بابا نا اینجا دیدیم مخ مون سوت کشید. عجب جائیه! بعضی عکسارو اینستا دیده بودم. ولی خوندن شرح شون به همراه عکسای بیشتر چسبید. الان حس حاج مهدی رو دارم. خوابم میاد :)

    دکتر تو کدوم عکس گریه ات گرفت؟ :)
    پاسخ:
    همون جایی که نشستم دم غروب، لبه تیغه. حاجی از پشت عکس گرفت.
    اون جا اون زمان رویایی بود
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • مهمان ماه عسل 97: دکتر میم و رفقا!!!!
    عکس ها هم عالی.
    پاسخ:
    :-))
    ممنون
    توی مسیر پرشیب که بالا می‌رفتیم، چندجایی شد که مثل همیشه با خودم درگیر شدم که چی این همه سختی؟! جوابشو میدونستم بالاخره میگیرم. وقتی گرفتم که توی اوج خستگی و تشنگی رسیدیم به اون لبه دیواره و اون منظره غروب، (چرا ننوشتی اشکت ریخت پایین؟) .
    فقط حیف که هیچ عکس با کیفیت و درستی نمیتونه برسونه ما اونجا و اون لحظه، "واقعا" چی دیدیم...
    .



    پاسخ:
    هههعععیییی 
    حاجی شانس آوردی تازه مجبور نشدی چیزی جز آب بخوری، وگرنه الان میگفتیم ععیییی یادش بخیر چیا خوردیم... :-))
    عاغا چه خوووووبه
    اینو میذارم تو اب نمک بعدا دوباره کامل ودقیق میخونم و باز لذت میبرم 
    تندرست باشید دکتر:)
    پاسخ:
    ممنون :-)
    سلام
    برای شما اون غروب عجیب بود و برای من اومدن اون دو نفر. واقعاً ی لحظه احساس کردم معجزه رخ داده. چه کار خیری کردین بگین اگ مام در حد وسعمون باشه انجام بدیم :)) (حالا شمام ب روم نیارین ک نمیتونین و اینا بذارین خوش باشیم) :)
    واقعاً ممنون بابت عکسا. به توصیه شما  تک تک عکسارو باز میکردیم سخت بود و درک زحمت شما بیشتر میشد. قلعه  موران پاییزی و خوشی های بیشتر رو براتون آرزو میکنیم

    پاسخ:
    واقعا معجزه رخ داد، آخه قرار نبود بیان، بعدش قرار بوده یه جای دیگه برن، میگفتن نور دیدیم، فکر کردیم مهتابه، بعد دیدیم تکون میخوره!
    میگفت با خودمون گفتیم آخه کدوم ..ی الان میاد اینجا؟ :-))
    خداروشکر
    خدا توی طبیعتگردی هام همیشه حواسش بهم هست. هم از نظر اینکه کجا بفرستتم که چه منظره هایی رو ببینم، هم اینکه مواظبمه که برم و برگردم. دعای خیر پدر و مادر و همسره 
    ممنون :-)
    دکتر از ارزشی که برای ما خوانتده ها قایلی و تجربیات و زیبایی های سفرت رو با ما شریک میشی و به خاطر وقتی که برای آپلود این عکس ها می گذاری ازت ممنونم.
    ایشالا همیشه به سفر
    پاسخ:
    :-)
    خواهش میکنم :-)
    ایشالا با شما
  • Shahtot 🍇🍇🍇
  • سلام
    منم سفرنامه نویسی خیلی دوست دارم و صد البته خوندن سفرنامه های دیگران :)
    از اول تا تهش رو خوندم ، چون خودمم یه سفر به اصفهان نوشتم(تازه مثله شما عکسا خیلی باکیفیت نشد ) ولی خیلی وقتمو گرفت ، برای همین میدونم بابت این سفرنامه خیلی زحمت کشیدید ... بنابراین همه شو خوندم
    عکسا فوق العاده شده بودمخصوصا غروب آفتاب  و بعدعکسی که از شفق گرفتید چون تا حالا از نزدیک ندبدم ..و چای آتیشی هم که خیلی میچسبه
    موفق و سلامت باشید
    پاسخ:
    لطف کردی خوندی و دیدی :-)
    داشتم فکر میکردم یه چند روز زود رفتین. آخ اگه میشد مثلا امشب و فردا شب رو اونجا باشی. این سکوت و این تاریکی و بارش شهابی و نور ملایم ماه. چیز عجیبی میشد. :)
    پاسخ:
    سیل اومده آقاگل، ندیدی؟
    من کاری به سیل ندارم.
    مهم اینه که اگه تو اون فضا و موقعیت شهاب بارون هم باشه خیلی کیف میده.
    پاسخ:
    اره، اما از بالای قلعه موران، بسمت شمال، که شهاب بارونه، نور شهر خیییلییی زیاد بود. بدرد تماشا میخورد، اما عکس نه
    چقد هیجان انگیز و ترسناک طور
    رامیان فوق العاده است تو خیابوناش که راه میری ته هر کوچه و خیابون به کوه سرسبز میرسه.هواش که اصن...
    گلستانی هستین؟^_^
    پاسخ:
    همسر گلستانیه :-)
    اما قبل از ازدواج هم زیاد گلستانو گشته بودم. الان بیشتر فرصت میشه :-)
    بعضی از عکسا خیلی آدمو میگیره و ول نمیکنه :)
    ممنون خیلی دلنشین بود
    امیدوارم روزی تو کوه‌نوردی به سطح شما برسم
    پاسخ:
    خواهش میکنم :-)
    سطح ما همین نزدیکیاست :-)
    چه آسمون آبی ای...
    پاسخ:
    :-)
    واقعن طبیعت گردی از نشانه های خوشبختیه. امیدوارم منم یه روز بهش برسم :)
    خیلی خوب بود و خیلی ممنون به خاطر عکسایی که گذاشته بودید.
    پاییز باید فوق العاده باشه این منطقه.

    پاسخ:
    واقعا خوشبختی همینه :-)
  • گمـــــــشده :)
  • یه هفته اس منتظر این پستم...هر روز وبو چک میکردم ببینم کی می زارین پستشو...الان منوجه شدم گذاشتین و من ندیدم😶😣😥🤔
    پاسخ:
    :-))
    چه عالی ❤
    پاسخ:
    :-)
  • بهار شیراز
  • عکس ها عالی عالی عالی....آفرین به این همت و تلاش، واقعا ستودنی هست. یاد مسیر قلعه رودخان افتادم ...یادش بخیر
    پاسخ:
    ممنون :-)
  • نویسنده ....
  • عکسا خیلی قشنگ بودن و توصیفات شما طبیعت و حس و حالی رو که تجربه کردین تداعی می کرد،من همه اینا رو زودتر از شما تجربه کرده ام در کودکی(آیکن زبون درازی و دلم نمی سوزه و دکتر تیرتون به سنگ خورد و اینا:دی)
    آسمون شب این مدلی هوای سرد دم صبح تو طبیعت چایی ذغالی کیسه خواب ارتفاعات همه و همه رو:))


    پاسخ:
    ما که دلمون نمیسوزه، چون زیاد تجربه کردیم :-)
  • פـریـر بانو
  • وای خدا چقدر عالی بود! عکساش... مدهوش شدیم رفت... دلم برای کوه تنگ شد! هرچند من کوهنوردی نکردم تا حالا ولی خب کوه زیاد رفتیم با ماشین :دی :))

    :: امداد غیبی رسید... خداروشکر که همه چی بخیر گذشت!

    :: ممنون بابت عکسا... واقعا عالی بودن. ممنون که شریکمون کردین تو این لحظه های قشنگ ^_^
    پاسخ:
    خواهش میکنم :-) لطف دارین
    حجم عکس‌ها رو نداشتم و منتظر موندم تا یه روز صبح بیدار باشم و ببینمشون. و دیدمشون. 
    این قلعه واقعا جای گریه داشت :)))
    عالی بود. بکر بود. 
    خیلی زیبا و خیلی عالی بود. 
    وای چقدر پر استرس بوده شرایط
    مناظر خیلی زیبا بودن درکتون میکنم به زحمتش می ارزیده 
     امیدوارم  عمل زانو رو با سلامتی طی کنین
    پاسخ:
    ممنون :-)
    زندگی و لحظات قشنگی دارید. و توصیف قشنگتر.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی